X
تبلیغات
نماشا
رایتل
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

به قلم "رامین مشکاة"


316569
بازدیدکنندگان

دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1387

بسم الله العشق

یک حادثه است در گذر آن روزها... لحظه ای که من عاشق میشوم... فقط یک لحظه نیست...!سالهایی سخت در خود دارد... انگار سالهاست که عاشقم من... از لحظه ی تولد... میان گریه های تو... چشمانی که آدم ها را نمی دید... گویی تو... مرا و من تو را می دیدم... و آدم ها از همان لحظه نامحرم بودند... به من... به تو...

و تو میدیدی روزهایی را که تنهایی غوغا میکرد با دل تو... در آن تخت تاریک... و پنجره ای که آسمانش رو به خدا... همیشه بازبود و تو نجوا میکردی از پشت آن پنجره... دوستانی نا آگاه آن سو... کسی گریه های تو را می شنید... اشک های زلال تو را میدید... به تو حسرت میخورد...

و گذشت...

دخترک قصه بیدار میشود... کسی دست او را آرام اما محکم میگیرد... به چشمانش خیره میشود... هزاران بار می گرید... دخترک میان بهت و آگاهی... میان حیرت و بیداری... لبحندی روحانی میزند... نگاهی به آسمان... از خدا... اجازه ی عشق میگیرد...

بسم الله... دستان پسرک باران خورده را میگیرد... راهی است در پیش... پیش میگیرد... شانه های پسرک را تا همیشه کنار شانه های خویش دارد... و پسرک محکم قدم بر میدارد...

آری... آغاز سفر است!

دو همسفر... گام می نهند در راه الهه ی آسمانی خویش... با عشق... لحظه ها را میشکنند... فاصله را... غربت را... تنهایی را... جوان اند... در آغوش عشق جوانه میزنند... به بار می نشینند... پیوندی سخت ناگسستنی می خواهند... پیوندی از جنس عشق...و دستان هم میگیرند... این بار حلقه به دست... و باور کنید که خدا همیشه هست...

 

پ ن ۱: و آن شب... شبی عجیب بود... پا در رکاب که میگذاشتم...بسم الله العشق بر زبان جاری کردم... دلی پر امید و آرزوهایی محال... و قدم هایی استوار... و امروز روز دیدار من و تو است یاس رازقی من... روزی رویایی و سپید به رنگ آرزوهای تو... رویاهای کودکانه ات... وخدا کند من...همه هستی خویش را به دنیای زیبای تو هدیه کنم... و تو مرا میبخشی که چون تو... کودکم...

پ ن ۲: و چشمان خیس من... سردی احساس تو را هیچگاه باور ندارند... و من همیشه تشنه ام آسمانه ی من...

 


 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد