... و من از تو و سرزمین تو دور میشوم و بغضی سنگین که گلویم را از درد عشق می فشارد و جاده ای خیس که پیش رو دارم و دلی پر ز اندوهی که پشت سر دارم و هوای نگران... چشم های زشت آدم ها..! و نگاه های پاک و آسمانی تو... و من باور دارم اشتیاق تو را... التماس خویش را... و غمی دردناک که از آدم ها پنهان میکنم... و درد من و تو را هیچکس جزخدا نمیفهمد...
و من هیچگاه در امتداد عشق خدایی ام به تو... نقطه نمیگذارم...
به خدا میسپارمت و از همان لحظه ای که برایم عاشقانه دست تکان دادی... برای دیدار دوباره ی چشمانت لحظه ها را به عشق تو میشمارم...
دوستت دارم
رامین
16/1/87
|