X
تبلیغات
پیکوفایل
X
تبلیغات
پیکوفایل

به قلم "رامین مشکاة"


224610
بازدیدکنندگان

سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393



چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

چه التهاب عجیبی است وقتی لحظه به لحظه به یک غروب رویایی نزدیک میشوم.رویایی به وسعت عشق،به زلالی باران های همین ماه...و چه زیباست این بهار،فصلی که برای من خاطره ها دارد...آغاز و پایانش...هر لحظه...هر روزش...

 تو چشم های معصومت را به دنیا و یک دنیا را با همین چشم ها رو به من می گشایی و من شعر عاشقانه ات را از امروز  گوش میکنم..من اشک های تو را از آن غروب بهاری که به دنیای آدم ها قدم نهادی می فهمیدم...من شرمنده ام که غم چشم هایت را هر روز می بینم و انگار کاری از دست من بر نمی آید...شاید! نکند دلت گرفته باشد امروز نازنین من...تو یکسال دیگر کودک تر شده ای...ساده تر،ماه تر و یکسال دیگر من شرمنده تر...

و غروب شد...اذان میگویند و نبضِ باران تند میزند...تو چشم گشودی و من به عشق تو دچار شدم...


* تولدت مبارک نازنینم *


پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1392

دوباره دارد غروب میشود...دلهره دارم و یک غمِ عجیب...و فاصله دارم،از خودم...

این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنارِ تو...تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم...غرقِ اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغضِ سنگین می آید و در گلویم می نشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم...شبِ تولدِ من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روز ها...من چه باور نکردنی جوان مانده ام...پس از آن هم سختی...تنهایی و عذاب...من گذشته را با خود دارم...امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...من شبیهِ هیچکس نیستم...

غروب شد...زانوهایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم...چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمعِ دیگر روشن میکنم: یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...حال مرا امسال زیباتر کن...تو و فقط تو ای خدایِ من..


جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392

خانه را غم می گیرد...خوب نگاه میکنم،تو نیستی انگار و من بی عشق می میرم...بی عشق دلگیرم و این عشق...این سخت دچار بودنِ من...این سخت را همیشه خوب باور میکنم.عشق این روزهایم به تو عطش دارد،بارانِ عشق تو را میخواهد انگار...

و تو که چقدر دوست داشتنی هستی؛تو ای همیشه نگرانِ من...توکه هستی نفسِ من؛نفسِ این خانه را از من نگیر...تو که سخت باور میکنی خواستنِ مرا؛این خواستنِ سخت عجیب را...من میدانم دلت برای پدر تنگ میشود...در دلت میان عشقِ پدر و عشقِ به من همیشه جنگ است؛درست عکسِ من که دل پدرم انگار از سنگ است،سنگی که سالهاست به سینه ام میزند؛سینه ام صداها دارد...از بی مهری هایش سردِ سرد است...

من از آن روزهایِ طولانی عبور میکنم...روزهایِ سخت...تو انگار گاهی خیلی تنهایی،جنسِ این تنهایی را فقط من میفهمم...و تو گاهی خیلی دلگیری،از همه؛جنسِ این را هم خوب می فهمم...من سالهاست که دنیا را با چشمان زیبایِ تو می بینم؛دنیایی که تو برای من سخت شیرین ساختی،دنیایی انگار دوست داشتنی!

کاش بیشتر بخندی نازنینِ من،از آن خنده های بلند،همان خنده هایی که سکوتِ خوابگاه را شبیخون بود...

کاش بیشتر سر به هوا شوی...بیشتر سادگی کنی،کودکانگی کنی...کاش برایم از آن ترانه ها بخوانی...از آن اشعار عاشانه ات...کاش بشود حسِ دلدادگی ات را بیشتر حس کنم،وقتی برایم شعر میخوانی...

تمامِ دنیا همین است نازنینِ من...خنده های تو؛اشک هایِ من؛دردهای تو؛صبرهای من؛حرف های تو...می بینی؟؟! دنیا تشنه ی حرف های دنیایِ من و توست...نگو که دنیا بی وفاست به عشقِ من،به عشقِ تو...نگو که تو روزی آخر میروی؛نگو که روزی مرا تنهای تنها کنار ساحل می بینی...با قامتی شکسته؛قلم به دست،با موهایی پریشان؛از آن موج هایِ سهمگین نگو...از آن افق هایِ ناپیدا...نگو که من پشتِ یک مه غلیظ می مانم...نگو که روزی مرا نمی خواهی و من سخت تنها میشوم،در این زمانه ی غریب...نگو که روزی در خلوتِ تو هیچ جایی ندارم...نگو که می میرم...

بی عشق مرگِ تدریجی است مرا...بی عشق من همیشه دلگیرم...

یک بارِ دیگر عاشق شو...یک بارِ دیگر بلند بخند...از حسِ امروز خارج شو...

یک بار دیگر در اوجِ آن تنهایی هایت مرا صدا کن...

.

.

.

خانه را نور گرفت؛یک بار دیگر صدای پای تو می آید...


دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392

لحظه به لحظه به آن لحظه ی روحانی نزدیک میشوم...آن روزِ حادثه...آن حادثه ی بزرگ...آن روزِ گرمِ طوفانی...آن روزِ عشق...آن روز خنده های پنهانی...آن اشک های بارانی...آن خداحافظی طولانی...

و من آخر آن چشم های نافذ و گیرا را دیدم...و گرمی نگاهِ عشقانه ی تو مرا سخت گرفت...من کنار تو نشستم در اوجی از عشق...گرمای تنِ نازکت برای اولین بار،مرا تب دار کرد...شهر برای من و تو جشنِ دلدادگی گرفته بود...صدای خنده های خدا می آمد...فرشته ها تو را می بوسیدند و من تاب نداشتم...من در تب بودم...تبِ عشق...تو چقدر زیبا بودی...هوشیار و دانا...شب شد و شهر را سکوت گرفت و من در حوالی تو تا خودِ صبح آرام نداشم...صبح میشود و دوباره با تو قرار می گذارم...این یک ملاقات گرم و شیرن است...من مستِ تو شده بودم...برای با تو بودن سخت مهیا شده بودم...سخت عاشق..وای که لحظه ی خداحافظی چه بر من گذشت...لحظه ای که سخت گذشت...من آنقدر اشک ریختم...همه به پای تو...به پایِ تمامِ پاکی ات...کودکانگی ات...سادگی ات...دلم آشوب داشت همان لحظه که چشمان تو برق داشت...احساس تو با همه فرق داشت...نگاه تو درد داشت و من دردِ تو را انگار خوب فهمیدم...دردِ یک عشق آتشین...

و بسم الله العشق...من آمده ام به زیارت تو...من هر روز در طواف توام و تو هنوز این را نمی دانی...آخر تو کودکی...کودکی سر به هوا...شاد و سرخوش...کودکی سرکش...کودکی همیشه نگران...کودک من سلام ! سالگرد این دیدار عاشقانه بر تو مبارک...


سه‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1392

کوچه را بهار در آغوش گرفته،زمین تازه به تازه،نو به نو شده...صدای نغمه ی آن گنجشک های کوچک که شادِ شاد به دورِ جوانه ها می رقصند به گوش می رسد،قلبِ مادر می طپد،پدر را شور گرفته،خانه را نور...خدا در انتظارِ تماشای کودکیست که با آمدنش عشق زنده میشود،هوا تازه،یکرنگی رنگِ تازه میگیرد،صداقت می شکفد...خدا دارد می بیند...تو زاده میشوی از بَطنِ خدا...خدا تو را در دریایی از احساس رها میکند و تو در آن غرقِ پاکی میشوی...خدا تو را می ستاید کودک نازنین من...توئی که دخترِ سادگی ها،سرکشی ها و سرخوشی ها هستی...توئی دختر بهار...نازدانه ی پدر،دُردانه ی مادر و عشق رویایی من...خدا تو را ستود،من تو را می پرستم...تو ای زیبایِ پرغرورِ من...محبوبِ خدا،دخترک شاد و پرشورِ من...

تو اکنون بزرگ شده ای اما کودک...در اوج جوانی ات به تو تعظیم میکنم،برایت جشن میگیرم،تو میخندی و همین خنده های زیبای تو دنیای مرا می سازد،دنیایی که با تو آن را شناختم...

خورشیدِ ششمین روزِ بهار غروب می کند...دستانت را محکم گرفته ام...به خورشید خیره می شویم،کنارِ هم...در اوجی از عشق و احساس تو را در آغوش میگیرم...عاشقانه و آرام میخوانم:


*  تولدت مبارک بانویِ من *


جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391

کنار جاده ی تنهایی در پاییزی سرد،در کویری از احساس...خسته از نا مردمی ها ایستاده ام،ایستاده نگاه میکنم به گذشته،حال و به آینده...چه پر امید به انتهای این جاده چشم دوخته ام...ایستاده ام پس از آن همه حادثه...آن سیل غم..آن همه سرگشتگی..من از آن همه دیوار گذشته..پشتِ شب به خدا تکیه کرده ام و این درست زمانی است که من زمان را با تو دور میزنم...

نگاهم به آسمان،چشم هایم خیره به امروز و فردای این جاده است.من این جاده را خوب نمی شناسم.میدانم این جاده آدم هایی دارد که روزی به عشقِ من حسادت میکنند...

دارد غروب میشود...همه چیز از یک دیدارِ گرم و شیرین آغاز میشود،نه یک نگاه ساده و غمگین...همه چیز برای تو رنگِ تردید دارد و برای من پر از حسِ تازگی...تمامِ مرا شور و غرور گرفته،ایستاده ام...تمام قد با تمامِ وجود به تمامِ هستی تو تعظیم میکنم...حرف های من صمیمی،شاد و بی پرده،حرف های تو سکوت دارد و تردید...دلم میخواهد ناگهان دستانت را بگیرم...چشمانِ تو مانع میشوند،در خود فرو میروم و زیر لب تو را تحسین میکنم...من مستِ مست در تو غرق میشوم...من با تو هستم کنار این جاده،جاده ای که سبز و سپید شده از احساسمان...بهاری و شاد...با تو در این کویر از بارانِ احساست خیس میشوم...من غرقِ در رویا میشوم...تو هنوز سکوت میکنی...

من برای این با تو بودن خدا میداند که چه محنت ها کشیده ام ...چه شب ها که این زانوانم را جای تو بغل کرده ام،به سینه فشرده ام و اشک ریخته ام...این سینه زخم ها خورده...جایش هنوز هست...جایش...

من تو را آرام کرده ام...کسی در دوردست میگوید من تو را خام کرده ام و کسی دیگر میگوید رام...من تو را خواستم و به جرم عاشقی خود را بدنام کرده ام...

من چه بی اندازه خوشبختم...من هنوز ایستاده ام...هنوز جوان...هنوز نشاطِ جوانی ام لبریز است...من تازه انگار میخواهم جوانی کنم...

غروب شده و ساعت نزدیک 6 میشود...التهابِ من اوج میگیرد...خدا هم حاضر میشود...خدا به عشقِ من و تو لبخند میزند...جاده خیس میشود و من با تو در این جاده قدم میگذارم...


1 2 3 4 5 ... 14 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد