X
تبلیغات
پیامک
X
تبلیغات
پیامک

به قلم "رامین مشکاة"


238102
بازدیدکنندگان

دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393



یکشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1393
شب تولد من

شب تولد من است و من در حریم امن توام ای امام غریب...اشک در چشمانم حلقه زده اما روی دعا کردن ندارم.دلم غصه دارد،غصه ی جوانی ام که دارد می گذرد،چه حاصلی است مرا؟!

یکبار دیگر مرداد به نیمه رسید...غروب شد و دوباره دلم گرفت،چه غروب سنگینی است،دارم به دنیا می آیم من! این منِ پر از آرزو،لبریز و پر از جوشش...پر خروش...این منِ انگار آرامِ بی قرار! این منِ گرم و آتشین...این منِ خیلی ساده...خدا کند یکسال دیگر دنیا سرم کلاه نگذارد! مرا سرگرمِ بازی ها،سرگرم آدمک ها نکند،من گرمِ عشقم هنوز...هنوز در حوالی دلم قدم میزنم...هوا هوای عاشقیست برای من...هنوز من از عشق نفس میگیرم،نفس میکشم...

خدا رو شکر که سرخوشم هنوز و گاه بی خیال آدم ها،در خیالِ خودم خوش میگذرانم و دل خوشم به خدای خودم،به تو،به حرف هایی که در دل دارم...به قلم...به شب... به سکوت...چه هوایی دارد این دل من...

پینوشت:

  • خدای خورشیدِ غروب هایِ دلگیرم...دلگیرم از خودم...بگذار یک سال دیگر دل،گیرِ تو باشم...یک سال دیگر برایت کودکی کنم...شاد و سرخوش باشم...
  • برایم جشن تولد گرفته ای،سنگِ تمام،تمامِ خود را می گذاری و من از تو ممنونم،تو چقدر خوبی...چقدر جنسِ تو را دوست دارم،جنس فرشته هاست...


سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393



چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

چه التهاب عجیبی است وقتی لحظه به لحظه به یک غروب رویایی نزدیک میشوم.رویایی به وسعت عشق،به زلالی باران های همین ماه...و چه زیباست این بهار،فصلی که برای من خاطره ها دارد...آغاز و پایانش...هر لحظه...هر روزش...

 تو چشم های معصومت را به دنیا و یک دنیا را با همین چشم ها رو به من می گشایی و من شعر عاشقانه ات را از امروز  گوش میکنم..من اشک های تو را از آن غروب بهاری که به دنیای آدم ها قدم نهادی می فهمیدم...من شرمنده ام که غم چشم هایت را هر روز می بینم و انگار کاری از دست من بر نمی آید...شاید! نکند دلت گرفته باشد امروز نازنین من...تو یکسال دیگر کودک تر شده ای...ساده تر،ماه تر و یکسال دیگر من شرمنده تر...

و غروب شد...اذان میگویند و نبضِ باران تند میزند...تو چشم گشودی و من به عشق تو دچار شدم...


* تولدت مبارک نازنینم *


پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1392

دوباره دارد غروب میشود...دلهره دارم و یک غمِ عجیب...و فاصله دارم،از خودم...

این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنارِ تو...تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم...غرقِ اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغضِ سنگین می آید و در گلویم می نشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم...شبِ تولدِ من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روز ها...من چه باور نکردنی جوان مانده ام...پس از آن هم سختی...تنهایی و عذاب...من گذشته را با خود دارم...امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...من شبیهِ هیچکس نیستم...

غروب شد...زانوهایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم...چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمعِ دیگر روشن میکنم: یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...حال مرا امسال زیباتر کن...تو و فقط تو ای خدایِ من..


جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392

خانه را غم می گیرد...خوب نگاه میکنم،تو نیستی انگار و من بی عشق می میرم...بی عشق دلگیرم و این عشق...این سخت دچار بودنِ من...این سخت را همیشه خوب باور میکنم.عشق این روزهایم به تو عطش دارد،بارانِ عشق تو را میخواهد انگار...

و تو که چقدر دوست داشتنی هستی؛تو ای همیشه نگرانِ من...توکه هستی نفسِ من؛نفسِ این خانه را از من نگیر...تو که سخت باور میکنی خواستنِ مرا؛این خواستنِ سخت عجیب را...من میدانم دلت برای پدر تنگ میشود...در دلت میان عشقِ پدر و عشقِ به من همیشه جنگ است؛درست عکسِ من که دل پدرم انگار از سنگ است،سنگی که سالهاست به سینه ام میزند؛سینه ام صداها دارد...از بی مهری هایش سردِ سرد است...

من از آن روزهایِ طولانی عبور میکنم...روزهایِ سخت...تو انگار گاهی خیلی تنهایی،جنسِ این تنهایی را فقط من میفهمم...و تو گاهی خیلی دلگیری،از همه؛جنسِ این را هم خوب می فهمم...من سالهاست که دنیا را با چشمان زیبایِ تو می بینم؛دنیایی که تو برای من سخت شیرین ساختی،دنیایی انگار دوست داشتنی!

کاش بیشتر بخندی نازنینِ من،از آن خنده های بلند،همان خنده هایی که سکوتِ خوابگاه را شبیخون بود...

کاش بیشتر سر به هوا شوی...بیشتر سادگی کنی،کودکانگی کنی...کاش برایم از آن ترانه ها بخوانی...از آن اشعار عاشانه ات...کاش بشود حسِ دلدادگی ات را بیشتر حس کنم،وقتی برایم شعر میخوانی...

تمامِ دنیا همین است نازنینِ من...خنده های تو؛اشک هایِ من؛دردهای تو؛صبرهای من؛حرف های تو...می بینی؟؟! دنیا تشنه ی حرف های دنیایِ من و توست...نگو که دنیا بی وفاست به عشقِ من،به عشقِ تو...نگو که تو روزی آخر میروی؛نگو که روزی مرا تنهای تنها کنار ساحل می بینی...با قامتی شکسته؛قلم به دست،با موهایی پریشان؛از آن موج هایِ سهمگین نگو...از آن افق هایِ ناپیدا...نگو که من پشتِ یک مه غلیظ می مانم...نگو که روزی مرا نمی خواهی و من سخت تنها میشوم،در این زمانه ی غریب...نگو که روزی در خلوتِ تو هیچ جایی ندارم...نگو که می میرم...

بی عشق مرگِ تدریجی است مرا...بی عشق من همیشه دلگیرم...

یک بارِ دیگر عاشق شو...یک بارِ دیگر بلند بخند...از حسِ امروز خارج شو...

یک بار دیگر در اوجِ آن تنهایی هایت مرا صدا کن...

.

.

.

خانه را نور گرفت؛یک بار دیگر صدای پای تو می آید...


دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392

لحظه به لحظه به آن لحظه ی روحانی نزدیک میشوم...آن روزِ حادثه...آن حادثه ی بزرگ...آن روزِ گرمِ طوفانی...آن روزِ عشق...آن روز خنده های پنهانی...آن اشک های بارانی...آن خداحافظی طولانی...

و من آخر آن چشم های نافذ و گیرا را دیدم...و گرمی نگاهِ عشقانه ی تو مرا سخت گرفت...من کنار تو نشستم در اوجی از عشق...گرمای تنِ نازکت برای اولین بار،مرا تب دار کرد...شهر برای من و تو جشنِ دلدادگی گرفته بود...صدای خنده های خدا می آمد...فرشته ها تو را می بوسیدند و من تاب نداشتم...من در تب بودم...تبِ عشق...تو چقدر زیبا بودی...هوشیار و دانا...شب شد و شهر را سکوت گرفت و من در حوالی تو تا خودِ صبح آرام نداشم...صبح میشود و دوباره با تو قرار می گذارم...این یک ملاقات گرم و شیرن است...من مستِ تو شده بودم...برای با تو بودن سخت مهیا شده بودم...سخت عاشق..وای که لحظه ی خداحافظی چه بر من گذشت...لحظه ای که سخت گذشت...من آنقدر اشک ریختم...همه به پای تو...به پایِ تمامِ پاکی ات...کودکانگی ات...سادگی ات...دلم آشوب داشت همان لحظه که چشمان تو برق داشت...احساس تو با همه فرق داشت...نگاه تو درد داشت و من دردِ تو را انگار خوب فهمیدم...دردِ یک عشق آتشین...

و بسم الله العشق...من آمده ام به زیارت تو...من هر روز در طواف توام و تو هنوز این را نمی دانی...آخر تو کودکی...کودکی سر به هوا...شاد و سرخوش...کودکی سرکش...کودکی همیشه نگران...کودک من سلام ! سالگرد این دیدار عاشقانه بر تو مبارک...


سه‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1392

کوچه را بهار در آغوش گرفته،زمین تازه به تازه،نو به نو شده...صدای نغمه ی آن گنجشک های کوچک که شادِ شاد به دورِ جوانه ها می رقصند به گوش می رسد،قلبِ مادر می طپد،پدر را شور گرفته،خانه را نور...خدا در انتظارِ تماشای کودکیست که با آمدنش عشق زنده میشود،هوا تازه،یکرنگی رنگِ تازه میگیرد،صداقت می شکفد...خدا دارد می بیند...تو زاده میشوی از بَطنِ خدا...خدا تو را در دریایی از احساس رها میکند و تو در آن غرقِ پاکی میشوی...خدا تو را می ستاید کودک نازنین من...توئی که دخترِ سادگی ها،سرکشی ها و سرخوشی ها هستی...توئی دختر بهار...نازدانه ی پدر،دُردانه ی مادر و عشق رویایی من...خدا تو را ستود،من تو را می پرستم...تو ای زیبایِ پرغرورِ من...محبوبِ خدا،دخترک شاد و پرشورِ من...

تو اکنون بزرگ شده ای اما کودک...در اوج جوانی ات به تو تعظیم میکنم،برایت جشن میگیرم،تو میخندی و همین خنده های زیبای تو دنیای مرا می سازد،دنیایی که با تو آن را شناختم...

خورشیدِ ششمین روزِ بهار غروب می کند...دستانت را محکم گرفته ام...به خورشید خیره می شویم،کنارِ هم...در اوجی از عشق و احساس تو را در آغوش میگیرم...عاشقانه و آرام میخوانم:


*  تولدت مبارک بانویِ من *


جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391

کنار جاده ی تنهایی در پاییزی سرد،در کویری از احساس...خسته از نا مردمی ها ایستاده ام،ایستاده نگاه میکنم به گذشته،حال و به آینده...چه پر امید به انتهای این جاده چشم دوخته ام...ایستاده ام پس از آن همه حادثه...آن سیل غم..آن همه سرگشتگی..من از آن همه دیوار گذشته..پشتِ شب به خدا تکیه کرده ام و این درست زمانی است که من زمان را با تو دور میزنم...

نگاهم به آسمان،چشم هایم خیره به امروز و فردای این جاده است.من این جاده را خوب نمی شناسم.میدانم این جاده آدم هایی دارد که روزی به عشقِ من حسادت میکنند...

دارد غروب میشود...همه چیز از یک دیدارِ گرم و شیرین آغاز میشود،نه یک نگاه ساده و غمگین...همه چیز برای تو رنگِ تردید دارد و برای من پر از حسِ تازگی...تمامِ مرا شور و غرور گرفته،ایستاده ام...تمام قد با تمامِ وجود به تمامِ هستی تو تعظیم میکنم...حرف های من صمیمی،شاد و بی پرده،حرف های تو سکوت دارد و تردید...دلم میخواهد ناگهان دستانت را بگیرم...چشمانِ تو مانع میشوند،در خود فرو میروم و زیر لب تو را تحسین میکنم...من مستِ مست در تو غرق میشوم...من با تو هستم کنار این جاده،جاده ای که سبز و سپید شده از احساسمان...بهاری و شاد...با تو در این کویر از بارانِ احساست خیس میشوم...من غرقِ در رویا میشوم...تو هنوز سکوت میکنی...

من برای این با تو بودن خدا میداند که چه محنت ها کشیده ام ...چه شب ها که این زانوانم را جای تو بغل کرده ام،به سینه فشرده ام و اشک ریخته ام...این سینه زخم ها خورده...جایش هنوز هست...جایش...

من تو را آرام کرده ام...کسی در دوردست میگوید من تو را خام کرده ام و کسی دیگر میگوید رام...من تو را خواستم و به جرم عاشقی خود را بدنام کرده ام...

من چه بی اندازه خوشبختم...من هنوز ایستاده ام...هنوز جوان...هنوز نشاطِ جوانی ام لبریز است...من تازه انگار میخواهم جوانی کنم...

غروب شده و ساعت نزدیک 6 میشود...التهابِ من اوج میگیرد...خدا هم حاضر میشود...خدا به عشقِ من و تو لبخند میزند...جاده خیس میشود و من با تو در این جاده قدم میگذارم...


سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391

و غروب میشود...صدایِ اذان در گوشِ شهر پیچیده...التهاب پدر اوج میگیرد و مادر درد سنگینی را به جان میخرد و همین لحظه کسی در انتظار است...انتظاری سخت برای فردایی روشن...کنار همین کوچه کودکی دستانش را به نگاه سردِ آدم ها تقدیم میکند و مادری غمگین به آسمان خیره میشود و پدری بر سر سفره سکوت اختیار میکند...دخترکی بهانه میگیرد...آن سو تر انگار جوانی سخت می گرید...فقر و غفلت بیداد میکند،عشق و بیداری خاموش میشود.شیونِ نوزاد به گوش میرسد،پدر انگار پرواز میکند و مادر پاکِ پاک میشود و انتظار یک دخترک آغاز میشود...این صدای گریه های نوزادیست که دنیا ندیده بی پرده می گرید...گریه برای روزهای سختی که در پیش است...شب های تنهایی...گریه برای دختری بی پناه...پدری شرمسار...مادری نگران...خیابانی سرد،کوچه  و کودکی دلگیر...یتیمی فقط  فقدانِ یک پدر نیست...گاهی پدر هست و پدری را نیست.نوزاد برای همه شان می گرید...

پدر التهاب آن روزها را فراموش کرده...و مادر دردهایش را...

شبِ تولد من است و من دلم غم دارد،غم جوانی ام...هر سال این روزها دلگیر و آشفته میشوم...چقدر کار ناتمام،راه نرفته باقیست...جز خودم چه کسی افق آرزوهای مرا می بیند؟ پهنایِ سادگی هایم را ؟ دل دیوانه ام را؟ من کنار تو غرقِ در این عشقم،عشقی که پایان ندارد،تا بعدِ عمر...صاف و بی مانند...

دلم گرفته از این یکسال هایی که چون باد می گذرد،سالهایی که من و تو کنارِ هم بزرگ میشویم...احساسی که میان ما عمق گرفته...صداقتی که تا آسمان میرود...

برایم جشن گرفته ای،سنگِ تمام میگذاری و این تازه تمامِ عشقِ تو به من نیست...مادرم داشت میخندید و پدر هم...خنده های هیچکدام را باور ندارم...جز تو به احساس همه شان شک دارم و من همه چیزِ تو را باور دارم...خنده هایت...کودکانگی هایت...من برای احساسِ نابِ تو میمیرم...

تولدِ من امشب گرمِ گرم است...از عشقِ تو لبریز میشوم و تو چقدر وسیع میشوی...دریا دل و بی باک...و تو باید همین گونه باشی...

من از تو ممنونم...توئی که آئینه ی تمام نمای منی...

شب شده و شهر در سکوت می رود و من هنوز در فکرِ آن کودکم...آن دستانِ کوچک...آن سفره و آن نگاه...من تا سحر به سکوت همه شان گوش میکنم...


پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391

ثانیه ها را میشمارم...تک به تک...از آن لحظه ای که عشقِ تو بر این دل نشست...پله ی اول...آغاز  این سفر و چه سخت گذشت...و ثانیه های بعد که چشمانم برقِ چشمانِ پاکت را گرفت و چه دردهایی که انگار در ثانیه ای عبور کردند،ثانیه ای که جانم را گرفت و چه شادی هایی که برایم ماندگار شدند؛سرکشی های عاشقانه مان..جسارت های کودکانمان...می خواهم به همه شان خوب فکر کنم...نگو که فرصت فکر کردن نیست،نگو که قفسی هست،حوصله ای نیست...

امروز تو برای پدر دلت تنگ میشود و برای مادر نیز و من یادِ آن اشک های سال های دوری مان می افتم...چقدر سخت است تنهایی،و غربت بیشتر...آری تو در شهر غریبی،ولی من به خود می بالم که همه کسِ تو ام...وقتی دلت برای خانه ی پدری تنگ میشود،برای آن سفره و چای و اِیوان...برای آن پهنایِ سادگی،آن افقِ ناپیدای آرزوهای کودکی...آن بُعدِ بالندگی...و من شرمنده می مانم که اینجا همه چیز رنگ دارد،رنگِ بیگانگی...اندیشه ها پلید اند،چشم ها دور از وارستگی...

من دلم تنگ میشود برای شهرِ عشقمان...برای آن پارکِ خاطره ها...آن کوچه ی خلوت و دلگیر...آن خیابان های تردید؛یادت هست؟؟ با فاصله قدم میزدیم،پشتِ هم...هر فاصله دلهره ای داشت عاشقانه،پر از تشویش...صدای طپش های قلبِ نازکِ تو را میشنیدم...قلبِ پاک و ساده ی یک دختر را...و این اولین بار بود که این صدا را میشنیدم...شب که میشد دلهره به اوج میرسید،برقِ آسمان چشمان مرا  میگرفت،شهر خاموش میشد،سکوت خانه ها را میگرفت...مستی و شیدایی بود که حریم ما را در آغوش میگرفت و من تا صبح به فرداهای رویایی خویش با تو،فکر میکردم و صبح،نشاطِ جوانی ام با تو طلوع میکرد و عزادار عصرِ خداحافظی میشدم،عصری که باید غریبانه و آرام می رفتم،که نکند آدم ها بفهمند من تو را می خواهم...گِردیِ آن ترمینالِ خلوت را که بارها دور میزدم و به گَردِ تو نمی رسیدم؛تو آرام تر،رفته بودی...و چشمان من در راه برگشت تا خودِ صبح خیسِ اشک بود.چقدر برای تو بیتاب میشدم،تب میکردم و بی خواب میشدم...

قصه ی این عشقِ بی پایان و ثانیه هایش روزی در آسمان برقی میزند و ستاره میشود...و مردم ِ شهر همان لحظه در خوابند...


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391

این همه راه نرفته...با خود می گوید من باید آدم مهمی شوم،اشک در چشمانش حلقه می زند؛یاد روزهایی می افتد که کودکی ساده بود در کوچه ی خیالِ دخترکی،آرام می دوید.هم بازی هم بودند؛آسوده می خندیدند و گاهی بلند گریه،گاه گاه همدیگر را نوازش می کردند،بی آنکه انتظاری از هم داشته باشند؛یک دوست داشتنِ عمیق  میانشان جاری بود؛بی آنکه بدانند دوست داشتن یعنی چه...روزها گذشت؛بزرگ شدند و دیگر می دانستند دوست داشتن چیست،اما انتظاراتشان از هم بسیار شده بود؛نگاه ها سنگین،حرف ها سنگین تر...

اکنون دهکده شان،شهر شده؛شهر کوچه های بسیار دارد اما نه مثل آن کوچه ی خیالِ دخترک...

کوچه ها را که عریض کرده اند،آدم ها از هم دور شده اند...دیگر بویِ خشت و گِل نمی آید،کوچه ها سنگی شده اند،مثل قلب رهگذرانشان...خانه ها را پشتِ آن نما های رومی پنهان کرده اند،نکند کسی بفهمد گره ی کورِ این نسل کجاست!خانه ی مادربزرگ همین جا بود،جایِ همین بُرج...خانه ای که صفایی داشت به بلندی این بُرج...مادر بزرگ رفت،صفا را با خود برد،فرزندانش جایِ آن بُرج ساخته اند،بُرجی که فقط قد کشیده است مثل این فرزندان که سالی یک بار هم از مادرشان یادی نمیکنند،حرفی نمی زنند،حتی یک قابِ عکسِ کوچک هم از او ندارند...ساکنان این بُرج مدام با خود فکر میکنند گمشده ی این نسل چیست؟! چرا فرزندانشان بی راهه می روند؛چرا حرمتی نیست؟! هوس ها بسیار...دوستی ها کمرنگ؛مهر و صفایی نیست...کسی به مادربزرگ فکر نمیکند و به پاکی عشق نیز...شهر را دود گرفته،ایستادگی کوه پیدا نیست ولی من میدانم آلودگی چشم هامان از دود نیست! انگار مردمِ شهر همه بیمارند؛کسی فکرِ درمان نیست!یادش بخیر مادرم هر صبح مرا با آیه های قرآن بدرقه میکرد و پدر با یاسین...اکنون مادر را که درد گرفته و پدر را که حوصله ای نیست...سفره ها رنگین شده،هیچکس را شکری نیست و خالی شده از عشق،حواسمان نیست...

این همه راه نرفته و انگار رَمقی هم نیست...همه ی توانم را آن حرف های سنگین گرفته...چشم هایم را هرچه میشویم،دنیا جورِ دیگری نیست؛ولی خوب میدانم که زندگی این نیست...

دوباره در کوچه ی خیال قدم میزنم...دوباره آن دخترک هست...دوباره دوست میشوم،حرفی نیست...


یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391

خورشیدِ امروز که طلوع میکند،تا غروبش برای به این دنیا آمدنت لحظه شماری میکنم...غروب که میشود پر از التهاب میشوم...شاد و سرخوش؛انگار آرام میشوم...آرامش میگیرم...دست به دعا میگیرم و خدا را به خاطر این هدیه آسمانی از تمام قلبم شکر میگویم و بعد،نگران و پر از تشویش میشوم...برای آن همه روزها و شب هایی که بی من،غرق در دنیایی از صبر و شکیبایی میشوی و خدا می داند که روزهای طوفانیِ تو کِی تمام میشود...من برای  لحظه لحظه ی کودکی تا امروز و حال و فردایِ تو دغدغه هایی بس سنگین دارم...یرای همه ی لحظات تو،غصه دار و غرق در اندوهم...

تو که می آیی با خود سادگی می آوری...پاکی و صداقت؛شادی و شور؛روحیه و نشاط؛امید و انرژی...بانوی"من"؟ نکند میان این همه روباهِ شهر،گرگِ بیابان شده باشی؟! نکند سادگی هایی که عاشقش بودم را به مردمِ شهری سپرده باشی؟! نکند فراموش کنی دلِ من عاشق تمام کودکانگی و یکرنگی توست؟؟ یادت بماند من،خوب بودن؛دلدادگی،هنر عشق ورزیدن؛همه را از تو آموخته ام...

غروب شده...در کنار پدر برای تو جشن میگیرم و از ته دل با خنده های رضایت توِ،میخندم...

** تولدت مبارک **

پینوشت۱: مرا دوباره باور کن...

پینوشت۲: فصلی تازه داریم...این فرصتِ تازه گی را دریاب...


جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1390

روزهای آخر است و هنوز نگران..میانِ اشک های گرمِ مادر و بیتابیِ پدر خداحافظی میکند..دل به جاده ای نو می سپارد؛جاده ای خیس و پر التهاب؛نکند مرد تنهایش گذارد،نکند هر روز دلش برای پدر و خانه ی او تنگ شود؛نکند...

میداند باید از قلبِ همین طوفان ها به ساحل رسید ولی نمیداند گاهی ساحل هم آرام نیست.این جاده به کجا می رسد؟نکند بن بست باشد.امید او این است که دریایی باشد با موج هایِ شادی و خالی از طوفان،هرچند باورهایش رنگِ دیگری گرفته اند و چشم هایش نگران ولی مرد مهربان است.مردی که کودکی است غم زده،باران خورده...

روزهای آخر است و باری گران بر دوش..در چشم هایش تصویری تار از پدر نشسته است،پدری که سخت به او لبخند می زند،پدری که خیلی وقت است دیگر شاد و راضی نیست،پدری که انگار حوصله خودش را هم ندارد و مرد برای هر دو نگران است،قرار نبود این چنین شود..قرار نبود...

دارد به خانه ی بخت می رود،خانه ی خوشبختی...خانه ای که در آن صدای بلندِ خنده هایش جاری میشود.همان خانه ای که پدر آرزویش را داشت و مرد نیز قول آن را داده بود اما هر سه نگرانِ روزهای این خانه اند...

روزهای آخر است و مرد از نفس افتاده..سخت و درمانده پیش می رود،به دنبالِ امیدهای تازه،در جستجوی آرامش،در پیِ عشق...عشقِ روزهای اول...نکند شرمسار بماند،نکند نگاهِ آدم ها به هر سه شان سنگین تر شود،نکند پدر شرمنده بماند.مرد به حرف های روزِ اول فکر میکند،خدا کند پس از این هم حرف هایی برای گفتن داشته باشد،حرف هایی از جنسِ همان نگاهِ اول..لحظه ی سبز دیدار...

روزهای آخر چه سخت میگذرند.پدر آرام ندارد،مرد خسته و نگران،جاده خیس و دخترک غمگین اما در رویایِ فرداهاست...

خانه ی بخت در انتظار است...خانه ای که ایستگاهِ آخر است...

و امروز تمام میشود...آن دوری بی پایان...آن همه سختی...آن گریه های شبانه؛لحظه های سختِ خداحافظی؛نگاهِ تلخِ مترسک ها..حرف های این و آن...حسادت ها و جسارت ها...و ما به همه شان پشت کردیم و راه جاده ای سبز اما باریک را با هم درپیش گرفتیم...جاده ای تازه..شاد و زیبا...

امروز من با تو به یک نقطه میرسیم و این نقطه آغاز یک اوج عاشقانه است...نقطه ای که با پروازِ من و تو‌،به رسیدن ختم میشود...به من نگاه کن...به هم رسیدیم...اشک در چشمانم حلقه زد؛اشک هایی به وسعتِ سختی و تلخی این چند سالِ دوری...

دوباره میخندیم همسفرِ من...دوباره تو هستی و من...در یک خانه...زیرِ یک سقف و دوباره خدا هست...هست...

پینوشت: تمام شد... و تو عروسِ خانه ی من شدی...به خانه ی بخت خوش آمدی سمانه ی من...

"دوستت دارم"


جمعه 7 بهمن‌ماه سال 1390

باورم نمی شود این ثانیه ها مالِ من باشد..باورم نمی شود...

باخود میگفتم:باید هر طور هست از زندگی لذت ببری..این روزها میگذرد؛محکم باش...

اگه حسودا بذارن میبرمت یه جایی..که ندونن کجایی! این زمزمه ی روزهای اولِ من-کودکی که آرامِ آرام بود- برای تو بود.اما حسودها..ای داد..گفتیم آشیانِ تازه به پاکنیم،خندیدند؛شکستیم..گفتیم ساده و معصومیم کُمکمان کنید؛خندیدند..گفتیم پناهی نداریم جز خدا؛باز خندیدند و چه روزهایی که گذشت و فقط نِشستند و نگاهمان کردند.سهمِ ما از همه دنیا یک قفس شده..سرد و تاریک چون آن روزهای سختِ تنهایی من؛روزهایِ عادت؛عاداتی تلخ..اکنون تب دار و خسته،دل به جاده سپرده ایم،باورمان این است که خدا هست،پس نباید نگران باشیم...

 شرمسارم که تو هم قفسِ من شدی نه همسفرِ من...

تو حق داری..وقتی همه با تو سردند،گرمایِ هیچ دستی را باور نداری...

به همه شان زیر لب میگویم مگر شما خدا ندارید؟ و بعد ساعت ها اشک میریزم.

بازار زندگیتان گرمِ گرم...آی آدم ها چرا سردی می فروشید؟

آی آدم ها مگر شما خدا ندارید؟؟ دارید..باور ندارید... 

 

پینوشت: بره بودیم..گرگ بیابانمان کردند...این تلخ را باید باور کنیم...


چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390

اگر امشب بمیرم چه می شود؟ دارم با خود فکر میکنم..در سوگِ من چه کسی ناله خواهد کرد؟مادر؟عشق تو؟پدر که نه..شاید دوستی در دور دست.حسِ مرگ دارم..پایانِ یک عشقِ بی پایان..مرگی آرام،در همین خانه؛میان بهت مادر،داغی که بر دل میگذارم خیلی سنگین است؛این را میدانم…

عشق من؟ یادگاری های مرا از جعبه بیرون بگذار؛تفکراتِ سه بعدی مرا قاب بگیر..بر روی قلبِ پاکت،از خاطراتِ من تندیس هایی بساز؛برایم بخند،با صدای بلند..خیلی بلند؛من شادیِ تو را،خنده های عمیقت را،دوست میدارم..روحم شاد میشود؛آه..خیلی وقت است آرام،تلخ و تاریک میخندی..

شعرهایت را برایم بنویس..نه فقط رویِ سنگ بالینم،روی کاغذ،هر شب بنویس و شب هایِ جمعه که بر مزار من حضور میابی،با صدای زیبایت برایم بخوان…برایم کودکانگی کن؛من کودک بودنت را می ستایم.گیسوانت را هر غروب به هیاهوی بادها بسپار..سالهاست که بادها را برای هر تار مویت فرش چین کرده ام.روز تولدِ من جشن بگیر؛فقط با یک شاخه گل سرخ و یک شمع سبز که به یاد سبز بودن لحظه هامان روشن میکنی..روی نیمکت ها مَنشین..در چشمان هیچکس خیره مشو..

و چادر سیاهت؛حسرتِ چشمانِ من است؛در شهر،بر تن کن؛چادر،قامتِ سرکشِ تو را،می ستاید...

و اما مادر؟برای من سیاه پوش میشوی..آخر من جوانم و پدر؟نمیدانم با تو از کدام لحظه بگویم؟همه سخت،سرد و تلخ اند..میدانم که با مرگِ من،تو نیز آسوده  میشوی..

من روزی غروب میکنم؛روزی که شب طلوع میکند و عشق رو به سیاهی می رود؛مرا به خاطر بسپار؛من میخواهم امشب بمیرم؛باور کن..دارم سخت اشک میریزم.چند خاطره از من به جا مانده است،چند حرف ناگفتنی؟آهسته بشمار..این دوری بی پایان..این عُمرِ من،تمام میشود...


چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390

وقتی میخندی...در تو غرق میشوم...غرق در رویای لحظه های با تو بودنم...یادِ خوشی هامان بخیر...یادِ طوس؛یادِ حرف هایت...سُجودِ پیشانیِ خیسِ تو،به روی دست های خالیِ من...میدانم زخم های دلت بسیار شده؛میدانی که شرمنده مانده ام؛چشم هایم انگار سویی ندارند؛میدانم که میدانی چرا...روشنیِ چشمانِ سیاهِ من،خنده ی سپید و سبز تو بود؛تلخ شده خنده هایت؛و شاید که نه،چشم هایِ من بی رنگ شده...بی صدا فریاد میکنی؛فریادی که فقط من میشنوم و انگار خدا...خدایی که هر روز او را از پنجره ی چشمانِ تو می بینم؛چشمانی که سالهاست به نام خود کرده ام...

یلداست امشب و من باز دور از تو،همین نزدیکی،در اندیشه ی فرداهامان سخت اسیرم...امشب پاییز تمام میشود،آرزو دارم آخرین پاییزِ دوری باشد..یلدایی که زمستان ندارد...پایانِ شبی که انگار پایان ندارد...سمانه ی من؟به من نگاه کن...هنوز در چشمانِ من آرزوهایت را می بینی؟هنوز نگاه ستاره زیباست..نه..؟؟هنوز پدر را دوست داریم..خنده ی مادر را..هنوز در نگاهِ تو خیره میشوم؛نگاهی که مرا شیفته ی دنیایِ تو میکند...هنوز وقتی دستانت را میگیرم گرمِ عشق میشوم...هنوز قلبِ آسمان برای عشقِ من و تو میطپد...هنوز خدا هست؛ساده و دوست داشتنی...نکند اسیر غصه باشی...هنوز کسی هست که برای چشمانِ همیشه نگران تو،غرقِ تشویش است...


1 2 3 4 5 6 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد