یا هو
آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی..شب تولد تو همه ی شبهاست...
قدر خودت رو بدون.
شناسنامه کامل من...

به قلم "رامین مشکاة"

بازدیدکنندگان
152089


تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391

این همه راه نرفته...با خود می گوید من باید آدم مهمی شوم،اشک در چشمانش حلقه می زند؛یاد روزهایی می افتد که کودکی ساده بود در کوچه ی خیالِ دخترکی،آرام می دوید.هم بازی هم بودند؛آسوده می خندیدند و گاهی بلند گریه،گاه گاه همدیگر را نوازش می کردند،بی آنکه انتظاری از هم داشته باشند؛یک دوست داشتنِ عمیق  میانشان جاری بود؛بی آنکه بدانند دوست داشتن یعنی چه...روزها گذشت؛بزرگ شدند و دیگر می دانستند دوست داشتن چیست،اما انتظاراتشان از هم بسیار شده بود؛نگاه ها سنگین،حرف ها سنگین تر...

اکنون دهکده شان،شهر شده؛شهر کوچه های بسیار دارد اما نه مثل آن کوچه ی خیالِ دخترک...

کوچه ها را که عریض کرده اند،آدم ها از هم دور شده اند...دیگر بویِ خشت و گِل نمی آید،کوچه ها سنگی شده اند،مثل قلب رهگذرانشان...خانه ها را پشتِ آن نما های رومی پنهان کرده اند،نکند کسی بفهمد گره ی کورِ این نسل کجاست!خانه ی مادربزرگ همین جا بود،جایِ همین بُرج...خانه ای که صفایی داشت به بلندی این بُرج...مادر بزرگ رفت،صفا را با خود برد،فرزندانش جایِ آن بُرج ساخته اند،بُرجی که فقط قد کشیده است مثل این فرزندان که سالی یک بار هم از مادرشان یادی نمیکنند،حرفی نمی زنند،حتی یک قابِ عکسِ کوچک هم از او ندارند...ساکنان این بُرج مدام با خود فکر میکنند گمشده ی این نسل چیست؟! چرا فرزندانشان بی راهه می روند؛چرا حرمتی نیست؟! هوس ها بسیار...دوستی ها کمرنگ؛مهر و صفایی نیست...کسی به مادربزرگ فکر نمیکند و به پاکی عشق نیز...شهر را دود گرفته،ایستادگی کوه پیدا نیست ولی من میدانم آلودگی چشم هامان از دود نیست! انگار مردمِ شهر همه بیمارند؛کسی فکرِ درمان نیست!یادش بخیر مادرم هر صبح مرا با آیه های قرآن بدرقه میکرد و پدر با یاسین...اکنون مادر را که درد گرفته و پدر را که حوصله ای نیست...سفره ها رنگین شده،هیچکس را شکری نیست و خالی شده از عشق،حواسمان نیست...

این همه راه نرفته و انگار رَمقی هم نیست...همه ی توانم را آن حرف های سنگین گرفته...چشم هایم را هرچه میشویم،دنیا جورِ دیگری نیست؛ولی خوب میدانم که زندگی این نیست...

دوباره در کوچه ی خیال قدم میزنم...دوباره آن دخترک هست...دوباره دوست میشوم،حرفی نیست...


یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1391

خورشیدِ امروز که طلوع میکند،تا غروبش برای به این دنیا آمدنت لحظه شماری میکنم...غروب که میشود پر از التهاب میشوم...شاد و سرخوش؛انگار آرام میشوم...آرامش میگیرم...دست به دعا میگیرم و خدا را به خاطر این هدیه آسمانی از تمام قلبم شکر میگویم و بعد،نگران و پر از تشویش میشوم...برای آن همه روزها و شب هایی که بی من،غرق در دنیایی از صبر و شکیبایی میشوی و خدا می داند که روزهای طوفانیِ تو کِی تمام میشود...من برای  لحظه لحظه ی کودکی تا امروز و حال و فردایِ تو دغدغه هایی بس سنگین دارم...یرای همه ی لحظات تو،غصه دار و غرق در اندوهم...

تو که می آیی با خود سادگی می آوری...پاکی و صداقت؛شادی و شور؛روحیه و نشاط؛امید و انرژی...بانوی"من"؟ نکند میان این همه روباهِ شهر،گرگِ بیابان شده باشی؟! نکند سادگی هایی که عاشقش بودم را به مردمِ شهری سپرده باشی؟! نکند فراموش کنی دلِ من عاشق تمام کودکانگی و یکرنگی توست؟؟ یادت بماند من،خوب بودن؛دلدادگی،هنر عشق ورزیدن؛همه را از تو آموخته ام...

غروب شده...در کنار پدر برای تو جشن میگیرم و از ته دل با خنده های رضایت توِ،میخندم...

** تولدت مبارک **

پینوشت۱: مرا دوباره باور کن...

پینوشت۲: فصلی تازه داریم...این فرصتِ تازه گی را دریاب...


جمعه 12 اسفند ماه سال 1390

روزهای آخر است و هنوز نگران..میانِ اشک های گرمِ مادر و بیتابیِ پدر خداحافظی میکند..دل به جاده ای نو می سپارد؛جاده ای خیس و پر التهاب؛نکند مرد تنهایش گذارد،نکند هر روز دلش برای پدر و خانه ی او تنگ شود؛نکند...

میداند باید از قلبِ همین طوفان ها به ساحل رسید ولی نمیداند گاهی ساحل هم آرام نیست.این جاده به کجا می رسد؟نکند بن بست باشد.امید او این است که دریایی باشد با موج هایِ شادی و خالی از طوفان،هرچند باورهایش رنگِ دیگری گرفته اند و چشم هایش نگران ولی مرد مهربان است.مردی که کودکی است غم زده،باران خورده...

روزهای آخر است و باری گران بر دوش..در چشم هایش تصویری تار از پدر نشسته است،پدری که سخت به او لبخند می زند،پدری که خیلی وقت است دیگر شاد و راضی نیست،پدری که انگار حوصله خودش را هم ندارد و مرد برای هر دو نگران است،قرار نبود این چنین شود..قرار نبود...

دارد به خانه ی بخت می رود،خانه ی خوشبختی...خانه ای که در آن صدای بلندِ خنده هایش جاری میشود.همان خانه ای که پدر آرزویش را داشت و مرد نیز قول آن را داده بود اما هر سه نگرانِ روزهای این خانه اند...

روزهای آخر است و مرد از نفس افتاده..سخت و درمانده پیش می رود،به دنبالِ امیدهای تازه،در جستجوی آرامش،در پیِ عشق...عشقِ روزهای اول...نکند شرمسار بماند،نکند نگاهِ آدم ها به هر سه شان سنگین تر شود،نکند پدر شرمنده بماند.مرد به حرف های روزِ اول فکر میکند،خدا کند پس از این هم حرف هایی برای گفتن داشته باشد،حرف هایی از جنسِ همان نگاهِ اول..لحظه ی سبز دیدار...

روزهای آخر چه سخت میگذرند.پدر آرام ندارد،مرد خسته و نگران،جاده خیس و دخترک غمگین اما در رویایِ فرداهاست...

خانه ی بخت در انتظار است...خانه ای که ایستگاهِ آخر است...

و امروز تمام میشود...آن دوری بی پایان...آن همه سختی...آن گریه های شبانه؛لحظه های سختِ خداحافظی؛نگاهِ تلخِ مترسک ها..حرف های این و آن...حسادت ها و جسارت ها...و ما به همه شان پشت کردیم و راه جاده ای سبز اما باریک را با هم درپیش گرفتیم...جاده ای تازه..شاد و زیبا...

امروز من با تو به یک نقطه میرسیم و این نقطه آغاز یک اوج عاشقانه است...نقطه ای که با پروازِ من و تو‌،به رسیدن ختم میشود...به من نگاه کن...به هم رسیدیم...اشک در چشمانم حلقه زد؛اشک هایی به وسعتِ سختی و تلخی این چند سالِ دوری...

دوباره میخندیم همسفرِ من...دوباره تو هستی و من...در یک خانه...زیرِ یک سقف و دوباره خدا هست...هست...

پینوشت: تمام شد... و تو عروسِ خانه ی من شدی...به خانه ی بخت خوش آمدی سمانه ی من...

"دوستت دارم"


جمعه 7 بهمن ماه سال 1390

باورم نمی شود این ثانیه ها مالِ من باشد..باورم نمی شود...

باخود میگفتم:باید هر طور هست از زندگی لذت ببری..این روزها میگذرد؛محکم باش...

اگه حسودا بذارن میبرمت یه جایی..که ندونن کجایی! این زمزمه ی روزهای اولِ من-کودکی که آرامِ آرام بود- برای تو بود.اما حسودها..ای داد..گفتیم آشیانِ تازه به پاکنیم،خندیدند؛شکستیم..گفتیم ساده و معصومیم کُمکمان کنید؛خندیدند..گفتیم پناهی نداریم جز خدا؛باز خندیدند و چه روزهایی که گذشت و فقط نِشستند و نگاهمان کردند.سهمِ ما از همه دنیا یک قفس شده..سرد و تاریک چون آن روزهای سختِ تنهایی من؛روزهایِ عادت؛عاداتی تلخ..اکنون تب دار و خسته،دل به جاده سپرده ایم،باورمان این است که خدا هست،پس نباید نگران باشیم...

 شرمسارم که تو هم قفسِ من شدی نه همسفرِ من...

تو حق داری..وقتی همه با تو سردند،گرمایِ هیچ دستی را باور نداری...

به همه شان زیر لب میگویم مگر شما خدا ندارید؟ و بعد ساعت ها اشک میریزم.

بازار زندگیتان گرمِ گرم...آی آدم ها چرا سردی می فروشید؟

آی آدم ها مگر شما خدا ندارید؟؟ دارید..باور ندارید... 

 

پینوشت: بره بودیم..گرگ بیابانمان کردند...این تلخ را باید باور کنیم...


چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390

اگر امشب بمیرم چه می شود؟ دارم با خود فکر میکنم..در سوگِ من چه کسی ناله خواهد کرد؟مادر؟عشق تو؟پدر که نه..شاید دوستی در دور دست.حسِ مرگ دارم..پایانِ یک عشقِ بی پایان..مرگی آرام،در همین خانه؛میان بهت مادر،داغی که بر دل میگذارم خیلی سنگین است؛این را میدانم…

عشق من؟ یادگاری های مرا از جعبه بیرون بگذار؛تفکراتِ سه بعدی مرا قاب بگیر..بر روی قلبِ پاکت،از خاطراتِ من تندیس هایی بساز؛برایم بخند،با صدای بلند..خیلی بلند؛من شادیِ تو را،خنده های عمیقت را،دوست میدارم..روحم شاد میشود؛آه..خیلی وقت است آرام،تلخ و تاریک میخندی..

شعرهایت را برایم بنویس..نه فقط رویِ سنگ بالینم،روی کاغذ،هر شب بنویس و شب هایِ جمعه که بر مزار من حضور میابی،با صدای زیبایت برایم بخوان…برایم کودکانگی کن؛من کودک بودنت را می ستایم.گیسوانت را هر غروب به هیاهوی بادها بسپار..سالهاست که بادها را برای هر تار مویت فرش چین کرده ام.روز تولدِ من جشن بگیر؛فقط با یک شاخه گل سرخ و یک شمع سبز که به یاد سبز بودن لحظه هامان روشن میکنی..روی نیمکت ها مَنشین..در چشمان هیچکس خیره مشو..

و چادر سیاهت؛حسرتِ چشمانِ من است؛در شهر،بر تن کن؛چادر،قامتِ سرکشِ تو را،می ستاید...

و اما مادر؟برای من سیاه پوش میشوی..آخر من جوانم و پدر؟نمیدانم با تو از کدام لحظه بگویم؟همه سخت،سرد و تلخ اند..میدانم که با مرگِ من،تو نیز آسوده  میشوی..

من روزی غروب میکنم؛روزی که شب طلوع میکند و عشق رو به سیاهی می رود؛مرا به خاطر بسپار؛من میخواهم امشب بمیرم؛باور کن..دارم سخت اشک میریزم.چند خاطره از من به جا مانده است،چند حرف ناگفتنی؟آهسته بشمار..این دوری بی پایان..این عُمرِ من،تمام میشود...


چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390

وقتی میخندی...در تو غرق میشوم...غرق در رویای لحظه های با تو بودنم...یادِ خوشی هامان بخیر...یادِ طوس؛یادِ حرف هایت...سُجودِ پیشانیِ خیسِ تو،به روی دست های خالیِ من...میدانم زخم های دلت بسیار شده؛میدانی که شرمنده مانده ام؛چشم هایم انگار سویی ندارند؛میدانم که میدانی چرا...روشنیِ چشمانِ سیاهِ من،خنده ی سپید و سبز تو بود؛تلخ شده خنده هایت؛و شاید که نه،چشم هایِ من بی رنگ شده...بی صدا فریاد میکنی؛فریادی که فقط من میشنوم و انگار خدا...خدایی که هر روز او را از پنجره ی چشمانِ تو می بینم؛چشمانی که سالهاست به نام خود کرده ام...

یلداست امشب و من باز دور از تو،همین نزدیکی،در اندیشه ی فرداهامان سخت اسیرم...امشب پاییز تمام میشود،آرزو دارم آخرین پاییزِ دوری باشد..یلدایی که زمستان ندارد...پایانِ شبی که انگار پایان ندارد...سمانه ی من؟به من نگاه کن...هنوز در چشمانِ من آرزوهایت را می بینی؟هنوز نگاه ستاره زیباست..نه..؟؟هنوز پدر را دوست داریم..خنده ی مادر را..هنوز در نگاهِ تو خیره میشوم؛نگاهی که مرا شیفته ی دنیایِ تو میکند...هنوز وقتی دستانت را میگیرم گرمِ عشق میشوم...هنوز قلبِ آسمان برای عشقِ من و تو میطپد...هنوز خدا هست؛ساده و دوست داشتنی...نکند اسیر غصه باشی...هنوز کسی هست که برای چشمانِ همیشه نگران تو،غرقِ تشویش است...


چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1390

پرده را کنار می زند؛پشتِ پرده ایستاده،با اشک و حسرت به چشمان عشقِ خویش خیره نگاه می کند.عاقِد برای بار سوم می پرسد دوشیزه مُکرمه،عروس خانم..وکیلم؟سُکوتی تلخ..به لب هایش خیره می شود،تنش دارد می لرزد؛لب های عروس هم..یاد روزهایی می افتند که دست در دست هم در خیابان می دویدند؛یادِ لحظه های دیدار؛یاد خداحافظی هاشان..

بله را می گوید؛قلبش فرو می ریزد و این خداحافظی آخر است؛این بار دست تکان نمی دهد،دستانش در دست دیگری است..اشک امانش نمی دهد؛پرده را می اندازد..

عروس با چشمانی خیس دست در دست عشقی شاید تازه،سر به زیر،از جلوی چشمانش عبور میکند..

و این پایان قصه نیست...


چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1390

سالن خیلی شلوغ بود،پدر خیلی خوشحال و چشمان دخترک سخت در جستجو...به همه چیز با دیده ی شوق و امید نگاه میکرد؛چیزی در چشمان دخترک برق میزد که پدر نمی دانست…دانشجوهای زیادی در سالن حضور داشتند؛دخترک همچنان نگاه میکرد...ثبت نام تمام شد؛پدر با اشک از دخترک ترم اولی اش خداحافظی کرد،چیزی در چشمان دخترک برق میزد و شاید در دلش که این برای پدر سخت مبهم بود.

سالن خیلی شلوغ بود..جشن فارغ التحصیلی...پدر هم هست اما نه از دخترک آن روزها خبری هست و نه از شادی پدر… 


دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1390

فرشته ای آرام به روی من لبخند میزند...صدای اذان درگوش شهر پیچیده،کودک احساس من دل به جاده میسپارد...حیات یک عشق آغاز میشود...اندیشه هایی نو زاده میشوند...

کودک بیتاب به فرشته سلام میکند...لحظه ای غرق سکوت میشوند...فرشته اشک میریزد...کودک نیز...و سکوت آسمانیشان میشکند...خداوند دارد نگاه میکند...به فرشته...به کودک...به احساس مقدسشان...رویایی خیس میان هرسه جاری میشود...و دوباره سکوت...

کودک آن روزها انگار اسیر شده است و خدا در انتظار...چه کسی قفس را میشکند؟!پرنده ی درون من سخت بیتاب پرواز است...آرام ندارد...پرنده گاهی خسته میشود...

یکسال دیگر از جوانی ام گذشت...من آرام تر شده ام...شاید صاف تر...در شب تولد خویش سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پرامیدم...همیشه صبور...

پینوشت: من چه غریبانه تولد خویش را در تنهایی،انگار به سوگ مینشینم...در انتظار توام...


جمعه 6 خرداد ماه سال 1390

...و فردا "تو" می آیی...از مشرق رویاهای من...از پشت شب...از کنار تنهایی...از سمت خدا می آیی...در دل کویر...خندان و پر از تشویش می آیی...و من می فهمم غم سنگین نگاهت را...پدر صدایش بغض داشت...این صدا را هم می فهمم...اما من دلم و همه شهر را چراغانی کرده ام...چون "تو" قدم می نهی بر چشم های شهر...سال هاست روی نیمکت هایش تنها می نشینم...نیمکت ها را هم گلباران کرده ام...چه حسرت ها که به دل دارم...و فردا تو می آیی...کودک پر امید من...فرشته ی نازنین من...آغوش گرم من از آن توست...هستی و شیدایی...دیوانگی و دریایی از آن توست...خندان می آیی..! آبی و یاس من...سبز و آرام می آیی...آرام میگیری در پناه من...در قلب خدا... و تمام شد... 

پ ن۱ : بیتاب و در تب...پر از تسکینم...در اوج...در آسمان...تسبیح می گویم تنها پناه خویش را...

پ ن۲: جشن میگیریم...من و تو و "فقط خدا"...


1 2 3 4 5 6 7 8 9 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد