یا هو
آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی..شب تولد تو همه ی شبهاست...
قدر خودت رو بدون.
شناسنامه کامل من...

به قلم "رامین مشکاة"

بازدیدکنندگان
142716


سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 بهمن ماه سال 1390

باورم نمی شود این ثانیه ها مالِ من باشد..باورم نمی شود...

باخود میگفتم:باید هر طور هست از زندگی لذت ببری..این روزها میگذرد؛محکم باش...

اگه حسودا بذارن میبرمت یه جایی..که ندونن کجایی! این زمزمه ی روزهای اولِ من-کودکی که آرامِ آرام بود- برای تو بود.اما حسودها..ای داد..گفتیم آشیانِ تازه به پاکنیم،خندیدند؛شکستیم..گفتیم ساده و معصومیم کُمکمان کنید؛خندیدند..گفتیم پناهی نداریم جز خدا؛باز خندیدند و چه روزهایی که گذشت و فقط نِشستند و نگاهمان کردند.سهمِ ما از همه دنیا یک قفس شده..سرد و تاریک چون آن روزهای سختِ تنهایی من؛روزهایِ عادت؛عاداتی تلخ..اکنون تب دار و خسته،دل به جاده سپرده ایم،باورمان این است که خدا هست،پس نباید نگران باشیم...

 شرمسارم که تو هم قفسِ من شدی نه همسفرِ من...

تو حق داری..وقتی همه با تو سردند،گرمایِ هیچ دستی را باور نداری...

به همه شان زیر لب میگویم مگر شما خدا ندارید؟ و بعد ساعت ها اشک میریزم.

بازار زندگیتان گرمِ گرم...آی آدم ها چرا سردی می فروشید؟

آی آدم ها مگر شما خدا ندارید؟؟ دارید..باور ندارید... 

 

پینوشت: بره بودیم..گرگ بیابانمان کردند...این تلخ را باید باور کنیم...


چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390

اگر امشب بمیرم چه می شود؟ دارم با خود فکر میکنم..در سوگِ من چه کسی ناله خواهد کرد؟مادر؟عشق تو؟پدر که نه..شاید دوستی در دور دست.حسِ مرگ دارم..پایانِ یک عشقِ بی پایان..مرگی آرام،در همین خانه؛میان بهت مادر،داغی که بر دل میگذارم خیلی سنگین است؛این را میدانم…

عشق من؟ یادگاری های مرا از جعبه بیرون بگذار؛تفکراتِ سه بعدی مرا قاب بگیر..بر روی قلبِ پاکت،از خاطراتِ من تندیس هایی بساز؛برایم بخند،با صدای بلند..خیلی بلند؛من شادیِ تو را،خنده های عمیقت را،دوست میدارم..روحم شاد میشود؛آه..خیلی وقت است آرام،تلخ و تاریک میخندی..

شعرهایت را برایم بنویس..نه فقط رویِ سنگ بالینم،روی کاغذ،هر شب بنویس و شب هایِ جمعه که بر مزار من حضور میابی،با صدای زیبایت برایم بخوان…برایم کودکانگی کن؛من کودک بودنت را می ستایم.گیسوانت را هر غروب به هیاهوی بادها بسپار..سالهاست که بادها را برای هر تار مویت فرش چین کرده ام.روز تولدِ من جشن بگیر؛فقط با یک شاخه گل سرخ و یک شمع سبز که به یاد سبز بودن لحظه هامان روشن میکنی..روی نیمکت ها مَنشین..در چشمان هیچکس خیره مشو..

و چادر سیاهت؛حسرتِ چشمانِ من است؛در شهر،بر تن کن؛چادر،قامتِ سرکشِ تو را،می ستاید...

و اما مادر؟برای من سیاه پوش میشوی..آخر من جوانم و پدر؟نمیدانم با تو از کدام لحظه بگویم؟همه سخت،سرد و تلخ اند..میدانم که با مرگِ من،تو نیز آسوده  میشوی..

من روزی غروب میکنم؛روزی که شب طلوع میکند و عشق رو به سیاهی می رود؛مرا به خاطر بسپار؛من میخواهم امشب بمیرم؛باور کن..دارم سخت اشک میریزم.چند خاطره از من به جا مانده است،چند حرف ناگفتنی؟آهسته بشمار..این دوری بی پایان..این عُمرِ من،تمام میشود...


چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390

وقتی میخندی...در تو غرق میشوم...غرق در رویای لحظه های با تو بودنم...یادِ خوشی هامان بخیر...یادِ طوس؛یادِ حرف هایت...سُجودِ پیشانیِ خیسِ تو،به روی دست های خالیِ من...میدانم زخم های دلت بسیار شده؛میدانی که شرمنده مانده ام؛چشم هایم انگار سویی ندارند؛میدانم که میدانی چرا...روشنیِ چشمانِ سیاهِ من،خنده ی سپید و سبز تو بود؛تلخ شده خنده هایت؛و شاید که نه،چشم هایِ من بی رنگ شده...بی صدا فریاد میکنی؛فریادی که فقط من میشنوم و انگار خدا...خدایی که هر روز او را از پنجره ی چشمانِ تو می بینم؛چشمانی که سالهاست به نام خود کرده ام...

یلداست امشب و من باز دور از تو،همین نزدیکی،در اندیشه ی فرداهامان سخت اسیرم...امشب پاییز تمام میشود،آرزو دارم آخرین پاییزِ دوری باشد..یلدایی که زمستان ندارد...پایانِ شبی که انگار پایان ندارد...سمانه ی من؟به من نگاه کن...هنوز در چشمانِ من آرزوهایت را می بینی؟هنوز نگاه ستاره زیباست..نه..؟؟هنوز پدر را دوست داریم..خنده ی مادر را..هنوز در نگاهِ تو خیره میشوم؛نگاهی که مرا شیفته ی دنیایِ تو میکند...هنوز وقتی دستانت را میگیرم گرمِ عشق میشوم...هنوز قلبِ آسمان برای عشقِ من و تو میطپد...هنوز خدا هست؛ساده و دوست داشتنی...نکند اسیر غصه باشی...هنوز کسی هست که برای چشمانِ همیشه نگران تو،غرقِ تشویش است...


چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1390

پرده را کنار می زند؛پشتِ پرده ایستاده،با اشک و حسرت به چشمان عشقِ خویش خیره نگاه می کند.عاقِد برای بار سوم می پرسد دوشیزه مُکرمه،عروس خانم..وکیلم؟سُکوتی تلخ..به لب هایش خیره می شود،تنش دارد می لرزد؛لب های عروس هم..یاد روزهایی می افتند که دست در دست هم در خیابان می دویدند؛یادِ لحظه های دیدار؛یاد خداحافظی هاشان..

بله را می گوید؛قلبش فرو می ریزد و این خداحافظی آخر است؛این بار دست تکان نمی دهد،دستانش در دست دیگری است..اشک امانش نمی دهد؛پرده را می اندازد..

عروس با چشمانی خیس دست در دست عشقی شاید تازه،سر به زیر،از جلوی چشمانش عبور میکند..

و این پایان قصه نیست...


چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1390

سالن خیلی شلوغ بود،پدر خیلی خوشحال و چشمان دخترک سخت در جستجو...به همه چیز با دیده ی شوق و امید نگاه میکرد؛چیزی در چشمان دخترک برق میزد که پدر نمی دانست…دانشجوهای زیادی در سالن حضور داشتند؛دخترک همچنان نگاه میکرد...ثبت نام تمام شد؛پدر با اشک از دخترک ترم اولی اش خداحافظی کرد،چیزی در چشمان دخترک برق میزد و شاید در دلش که این برای پدر سخت مبهم بود.

سالن خیلی شلوغ بود..جشن فارغ التحصیلی...پدر هم هست اما نه از دخترک آن روزها خبری هست و نه از شادی پدر… 


دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1390

فرشته ای آرام به روی من لبخند میزند...صدای اذان درگوش شهر پیچیده،کودک احساس من دل به جاده میسپارد...حیات یک عشق آغاز میشود...اندیشه هایی نو زاده میشوند...

کودک بیتاب به فرشته سلام میکند...لحظه ای غرق سکوت میشوند...فرشته اشک میریزد...کودک نیز...و سکوت آسمانیشان میشکند...خداوند دارد نگاه میکند...به فرشته...به کودک...به احساس مقدسشان...رویایی خیس میان هرسه جاری میشود...و دوباره سکوت...

کودک آن روزها انگار اسیر شده است و خدا در انتظار...چه کسی قفس را میشکند؟!پرنده ی درون من سخت بیتاب پرواز است...آرام ندارد...پرنده گاهی خسته میشود...

یکسال دیگر از جوانی ام گذشت...من آرام تر شده ام...شاید صاف تر...در شب تولد خویش سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پرامیدم...همیشه صبور...

پینوشت: من چه غریبانه تولد خویش را در تنهایی،انگار به سوگ مینشینم...در انتظار توام...


جمعه 6 خرداد ماه سال 1390

...و فردا "تو" می آیی...از مشرق رویاهای من...از پشت شب...از کنار تنهایی...از سمت خدا می آیی...در دل کویر...خندان و پر از تشویش می آیی...و من می فهمم غم سنگین نگاهت را...پدر صدایش بغض داشت...این صدا را هم می فهمم...اما من دلم و همه شهر را چراغانی کرده ام...چون "تو" قدم می نهی بر چشم های شهر...سال هاست روی نیمکت هایش تنها می نشینم...نیمکت ها را هم گلباران کرده ام...چه حسرت ها که به دل دارم...و فردا تو می آیی...کودک پر امید من...فرشته ی نازنین من...آغوش گرم من از آن توست...هستی و شیدایی...دیوانگی و دریایی از آن توست...خندان می آیی..! آبی و یاس من...سبز و آرام می آیی...آرام میگیری در پناه من...در قلب خدا... و تمام شد... 

پ ن۱ : بیتاب و در تب...پر از تسکینم...در اوج...در آسمان...تسبیح می گویم تنها پناه خویش را...

پ ن۲: جشن میگیریم...من و تو و "فقط خدا"...


جمعه 16 اردیبهشت ماه سال 1390

ستاره ای زد و کودکی خندید.. راز چشمان تو را سخت میشود فهمید...

در آن صبح روحانی...چه کسی باورمیکرد نگاه تو ازآن من شود؟ چه غریب بود کودک من..وچه نزدیک خوشبختی...برای تو آسان نبود و برای من خوشبختی..!من عطش بودم و تو آتش..من سبز بودم و تو لاجوردی..تو زیبا بودی و پر ز یکرنگی...

..همسفر من شدی و شاید من همسفر تو...من پرغرور و عاشق تراز پیش تو را میخوانم و میخواهم عجیب..وجود مقدس تو را..و در اشک و آه خدایم را شکر میگویم..

امروز چشمان تو را دیدم...

امروز عشق را بوسیدم 

پ ن۱: من در همین بهار به رویاهایم نزدیک میشوم... باور من این است..

پ ن۲: قصه ی من و تو و کودکی و احساس چون خدا،در دست های خالی و چشم های منتظر جاریست...

پ ن۳: تا تو راهی نیست...

"دوستت دارم"


شنبه 6 فروردین ماه سال 1390

..پشت تردید این ثانیه ها...زخم ها و درد های این آدم ها،چشم های کودکی که انگار غم دارد به روی یک دنیا تازگی گشوده میشود...دنیایی که سخت میتوان شناخت فرق میان آدم ها و آدمک هایش را..کودک من سلام..!دست هایم گره خورده،به تو تعظیم میکنم..من همانم که در خواب میدیدی و گاه در رویاهای کودکانه ات...سلام..!من آمده ام غم غریب چشمانت را سخت باور کنم و ترانه ی زیبای قلب پاکت را به یگانه معبود خویش تقدیم کنم..و اما..تاب ندارم که بگویم:من خود نیز کودکم..ساده تر از تو..روزی تو بر آستان آبی من قدم میگذاری و لبخند میزنی به عشق و آرام میگیری در آغوش من و من در جاده ای خیس،برای وصال رویاهای تو هستی ام را میگذارم..من اشک های عاشقانه ی تو را می ستایم...من عبور شبانه ی تو را در آسمان،می بینم...شانه به شانه ی تو می آیم..و میدانم مقصد تو به کدام سو جاریست..جاری لحظات بارانی من..؟منتی بر من گذار..مرا به خاطر بسپار که سخت شیفته و دلداده ی تو ام...

                                                                     * تولدت مبارک *

پینوشت: و زایش سبز این بهار..و تمام میشود این روزهای طوفانی..معشوق من.."دوستت دارم"


جمعه 22 بهمن ماه سال 1389

..من آن پسرک شمع به دست...هر روز از کوچه ی خیال تو عبور میکنم...و تو فرشته ای چادر به سر، سر به زیر و آرام در من غروب میکنی..!؟؟خمیازه کشیدیم انگار..! 

..چشم هایت را دنبال میکنم...رو به خدا میروی...دوباره نگاه میکنم و در انتظاری شیرین مینشینم..و فردا...

در قلمرو سکوت من عشقبازی هست...سجاده هست...خدا هست...روی نیمکت گل سرخی هست و رازی نهفته در آن...دوست داشتم آن روز گوشه ی چادرت را محکم بگیرم...بو کنم...ببوسم...اشک بریزم...آرام بگیرم... 

من برای قلب پاک تو ایستاده ام "عزیز"...من برای پروانه های آبی اتاق تو همه شب ترانه میخوانم عجیب...و تو ای کودک زیبای من...معصوم مهربانم...مرا ببخش که گاهی فراموش میکنم سادگی کودکانه ی تو را...

پینوشت:  در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

       

من چنینم که نمودم،دگر ایشان دانند

              عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند


یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389

آرامشی عجیب دارم...گرم و باورنکردنی چون دستان مهربان تو...منم و شرمساری لحظه هایم با تو...تویی و غروب های پرحادثه ات در کنار من...من چشمانت را دوست دارم...بر اشک هایت میبارم...با خنده هایت جان میگیرم...درنگ کن...محبوب من؟!یادم هست..!گریه میکردم و انگار تو بودی و میشنیدی صدای گریه های کودکانه ام را...من ساده هستم،مثل نگاه عروسک هایت...من بیتاب هستم و غرق در کودک درون خویش...از همان لحظه ای که چشم بازکردم بی تو گریستم، تا در روزهایی عجیب تو را یافتم...در غروبی سنگین...چشمانم برق میزد شاید و من آگاهانه خندیدم...ترانه ی عشق برای با تو بودن هایم سرودم...من،کودکی ام...روزها وشب هایم،لحظه هایم را صاف وساده تقدیم تو کرده ام...تو اینجایی پیش من...و تو خوب میدانی که چه بهای سنگینی را برای یک لحظه بودنم با تو پرداخت کرده ام...تو میدانی شاید راز درون مرا...تو میفهمی عمق نگاهم را...باورهایم را دوست داری و من آرام میخندم... 

پینوشت: یک سال دیگر از جوانی ام گذشت و من هنوز کودکم...کوچکم...سربه زیر و آرام...پر از عشق...پر ز بندگی...و معصوم من اینجاست...جشن میگیرد و میخندد و همه دنیای من همین است...


پنجشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1389

غروب شد...یادم باشد درغروب هوای دل صاف تو بارانیست...

یادم باشد دربهار...آن ابرهای تاریک...خیابانی که همیشه شب داشت و مغازه ای که شانه نداشت...برای سر سپردن تو...دلبری نداشت برای دلبردن ازتو و تو که نخواستی آن خوابگاه و خیابان را...آن آدم ها را...نگاه تو همیشه به آسمان بود و دلبری که همتا نداشت...

یادم باشد که تو چقدر آگاهی...یادم باشد آرزوهایت را...غم همیشگی چشمانت را...نگاه سنگینت را...آری من...کودک درون تو را میشناسم...عروسک تنهای گوشه ی اتاقت را...حرف های روی دیوار...در اتاقت را که به روی آدم ها میبندی،پشت در رو به خودت نوشته ای:"خدا هست" ومن نیز...اندیشه ی من...دست های من...دعای پدر...قلب کوچک کودک فرداهامان...و سادگی هامان...دیوانگی هامان...یادت هست..؟گل سرخ..."وحدت"میان من و تو...کنارخیابان...گرما زدگی ام که از شرم بود...و بعد درکوه...روی صخره ها...نقش ها بود...تقدیم هایی ازعشق...و بعدتر...زیر باران شانه به شانه قدم زدیم...خندیدیم...و در بهار بر عشق باریدیم...و پیمان بستیم باهم...و دربهاری دیگر...

آری...من تو را دوست دارم...اندازه ی رویاهایم...عدد ستارگان یادت هست؟من ساده تو را میخواهم...و میخواهم پرشور...پرغرور...من...شرم نگاه تو را میفهمم...رنجش نازک هرلحظه ی تو را...

غروب شد...من و آبی آرام بلندم،گرم عشق...دستهامان خالی و پر زبندگی خدا...پر زخنده...پر زعشق...باور داشتن ها و خواستن ها...باور غرور...باور جوانی مان...و من میدانم که تو مرا باور داری...عاشق بودنم را...آسمانم را...آرزوهایم را...خدای توانایم را... و تو...تو فقط عاشق باش... 

پینوشت:امروز چشمان تو را دیدم...


جمعه 6 فروردین ماه سال 1389

تو گریستی...خدا تو را دید...من عاشق شدم...آسمان لرزید...بهار بود...بر زمینیان بارید...و من چتر خویش را بی آنکه تو بفهمی برای یک عمر بر سر تو  و تو را در پناه خویش گرفتم...و اکنون روزها میگذرد و هنوز بی آنکه تو بفهمی. . . 

من برای قلب پاک تو...خنده های تو...اشک های عجیب تو آمده ام...از همان لحظه که میان گریه های کودکانه ات فقط تاریکی دنیا میدیدی...و بعد آغوش مادر را...لبخند زیبای پدر و چشم های من که از همان روز انگار در انتظار نگاه های غریب و عاشقانه تو بود... و تو آمدی برای درد های من...آغوش گرم و پرمهر من...و تو هدیه ای از خدا ...برای بیقراری ها...صبرهای من... و من میخواهم و همیشه میخوانم تو را... 

 **تولدت مبارک** 

 

پینوشت: فردا سالگرد پیوند مقدس من و توست ...دستانم آرام میگیرند در دست های پاک تو...من میرقصم و میخندم...و فریاد میزنم تو را... و خدا را سپاس...بسیار سپاس... 


جمعه 13 آذر ماه سال 1388

چقدر خوب به یاد دارم گذشته را...رویاها و آرزوهای محالم را...سختی ها را...غروب های سنگین را...سکوت هایم را... بند ها را...اشک ها و درد ها را...یادم هست حرف ها را...چشم ها را...خرده گرفتن ها را...من کودک بی ادعا بودم...میشکستم و رد میشدم اما،در دلم رویایی شیرین و بزرگ بود... 

و اکنون خوشبختی تو نزدیک است و من از ته دل میخندم...

مادرم زمزمه میکرد در گوشم...از قصه ی فقر...دختران یتیم...و بعد ها من با چشم خود دیدم خنده های سرد کودک دست فروش را...ناله های پدری که نان شب نداشت...شب ها از درد شرمندگی خواب نداشت...پیرمرد روی پل...پسرک فال فروش...مرد عکاس...کولی فالگیر...و کودک تنهایی که سقفی جز آسمان نداشت ومن به سختی از کنار کودک دست فروش گذر میکردم...ومن همیشه در فکر بودم و میدانستم شاید که خدایی هست...برای چشم های خشکیده ی پدر...دلم میسوخت...

من میشوم انتخاب...برای حرکتی بزرگ...دنیا خواستگاه خواسته های من است...

خدا دستی داد...دستی میگیرم و شاید دست هایی...و خدا را بسیار سپاس...  

                                                                                                                     22مهر 88 

پینوشت: دوست دارم با تو باشم...در خیابانی سرد و تاریک...دست تو را محکم در دست گیرم...با تو بخندم...عشق بگیرم...


شنبه 17 مرداد ماه سال 1388

... غروب شد... آسمان که گرفت،کودکی گریست...غریب...محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...خدا را که دید،عاشق شد...خندید...سالهایی سخت گذشت...درس ها آموخت...جوان شد...پادشاهی که درون خویش را می ستاید...

من...در امتداد یک جاده...در رویایی خیس...و تو...همیشه تو...ای همسفر من...همنفس من...همزاد و همراه من...من...همه عمر...تو را پادشاهی میکنم...تکیه کن به شانه های من... 

۲۳ ساله شدم...


سه شنبه 30 تیر ماه سال 1388

دلسوخته ای که باز می گشت...از سفر...سخت اشک میریخت...و نگاهی که نشانه گرفته بود این روز ها را...خنده ها را...بغض ها را...درد ها را...و درد عاشقی زیباست...من از فاصله بیزارم،مثل تو...من بیتابم،مثل تو...من ساده ام،مثل تو...و من عاشقم...مثل تو...     

من پی باران میگردم...

پ ن : یه کم دور شدیم...


یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388

و سمانه"همسرم"...او که در نگاهش هرلحظه متولد میشوم...امروز دستانم را فشرد... و پیوندی سخت ناگسستنی میان دل هامان جاری شد..."پیوند عشق"...و هم قسم شدیم که تا ابد عاشق بمانیم...عاشق هم... 

و شوق در آغوش کشیدن دختری از جنس عشق...او که همزاد و همسفر من است...او که همسر من است...و قلبم همین لحظه میطپد...بیتاب میشوم...رویایی سخت زیبا...یک لحظه...یک روز...یک شب...و من روزهای سخت یادم هست...نگاه اول...چشمان تو...یادم هست...من به شیدایی آن روزها...به شور عشق امروز...به یاد خدایی که مرا تنها نگذاشت...به یاد آن شب های تنهایی تو...گریه هایی که هیچکس جز خدا نشنید و بعدها من برای گریه هایت چه شب ها که لرزیدم به خود...و من به یاد آن کوچه ی تنها...آن خیابان های دلگیر...آن پاییز های سرد...روزهای پر از درد...زمستان های خاموش...و به یاد آن لحظه های سخت خداحافظی...آن عشق روحانی...من به یاد همه شان...نفس میکشم امروز...و هرم نفس هایم را عاشقانه به تو هدیه میکنم سمانه ی"من"...آرام میگیرم...رو به قبله زانو میزنم...به سجده میروم...اشک میریزم و خدا را شکر میگویم...تو را در آغوش میکشم...می بویم...بر چشمانت بوسه میزنم...و خاصیت عشق این است... 

                                                                                                                       ۷/۱/۸۸ 

                                                                                                                        رامین

پینوشت: از همه ممنونم...دستات رو میبوسم: و بیشتر از تو سمانه...


پنجشنبه 6 فروردین ماه سال 1388

به روی من...آرام چشم گشودی... و با تمام ستاره های آسمان برایت جشن گرفتیم... و امروز من ستاره ی تو ام...همه آرزو های تو...پشت و پناه تو... و بسم الله:عاشق تو... و تو...به من نگاه کن...تولد...کودکی... و قسم به جوانی ات...و خدایی که مرا می بیند...من تو را دوست دارم و آرام با خدا میخندم... 

                                             **  تولدت مبارک ** 

 پینوشت:...فقط یک روز دیگر...


سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387

ترانه های زندگی من...برای تو از کودکی ساده میگویند...از خنده هایش...روزها و شب هایش...نادانی هایش...اشک هایش...هوای خواستنش...و عشقی که خالص برای تو دارد...  

بهار که می آید دلم تنگ میشود...برای آن همه سختی...که برای با تو بودن کشیدم...چه روزها و چه شب هایی...سخت اما آتشین...و آغاز این جاده رویایی شیرین با خود داشت و امروز شیرین تر... 

بهار که می آید با هم...زیر باران میرویم...چتری از عشق به روی قامت تو میگیرم...و زیبایی تو را...در آغوش میکشم...و تو در نگاه آدم ها نیز...همه هستی من میشوی...و من با اشک آرام میخندم... 

بهار که می آید تو نیز به من لبخند میزنی...من از تو آموختم عاشق بودن را...زیستن را...خندیدن را...بودن را...و شرمسارم از تو...و خدای تو...خدایی که در نگاه تو جاریست وقتی تو...به من می نگری... 

بهار که می آید... 

پینوشت: پیوندی مقدس در پیش است...تماشاگه عشق باشید... 


جمعه 8 آذر ماه سال 1387

حسی پنهان در من...سکوت خانه که مرا میگیرد...همیشه دردهایی هست...در غروب...شب های تاریک...شهر که در سکوت می رود و چراغ ها که خاموش می شوند...حس پنهان من بیدار می شود...حسی غریب...فراتر از عشق...حسی که نمی دانم با که میتوان در میان بگذارم جز خدا...اشک هایم جاری می شوند...کف اتاق با چشم های خیس قدم میزنم...مرور میکنم گذشته را...روزها و شب ها را...ثانیه ها را...برگ ها را... و پاییز...خاطره ها دارد برای کودکی که جز عشق هیچ نمی خواهد...

خیابان های سرد یادم هست...آن زمستان...قدم میزدم و از آدم ها پنهان می کردم...حرف هایم را...اشک هایم را...یادم هست غربت را...تنهایی را...و باز اشک...چقدر آرام شده است ...کودک سرکش آن روزها...می شود عاشق...به دنیا می خندد...به آن روزها...و فقط یک حس غریب است...و می دانم که فقط تو میدانی و میفهمی درد روزها و شب هایم را...تویی که چون من...باران خورده ی روزگارانی...تویی که اشک هایت ...قبل از من...باران را شرمسار خویش کرده بود...پشت آن پنجره...سردهای پاییز...خیابان های پر درد...شب های طوفانی...باران هایی که هیچکس زیر آن با تو همراه نشد...نیمکت های خالی از عشق...دل های پر فریب...و من برای تو ...برای همه ی آن شب ها و روزهایم بی تو...برای آن همه تنهایی که با نجابت به دوش میکشیدی...می گریم...آهسته و آرام...و گاهی تنهایم..."تنها تر از آن برگ خزانی که"...

تک ستاره "من" می خندد و من با خنده هایش آرام میشوم...گناهی ندارد معصوم من...این را اشک های نیمه شبانش به من میگویند...چشمانش گواهی می دهند...شاعر زیباترین ترانه ی من...شاعر روزهای سرکشی من...روزهای نیاز آلودم...نگاه من...به دنبال نگاه تو... 

و نگاه تو مرا دیوانه میکند...

و آهای کودکان امروز...مراقب قلب پاک خویش...پاسبان احساس بی نظیر خویش باشید...

و خدا در انتظار حرف های توست...  

پینوشت: چقدر حادثه ها زود می آیند...در این شیروانی سرد...دلم میگیرد و هر لحظه دارم درد...دیوانه اما اسیر...دیوانه ی عشق...اسیر قانون سرد آدم ها...


دوشنبه 18 شهریور ماه سال 1387

سرد و تاریک میشوی گاهی
و گاهی نازک تر از یک گلبرگ
... 

ومن گاهی سخت تنها میشوم
حرف هایی که نباید گفت
نمیتوان شنید
سخت میشود باور کرد
زیر سقف یک عشق طوفانی
حتی
باور یک کودک
دور از اندیشه ی آدم ها...
سایه ها
رنگ ها
تردید ها و درنگ ها
خنده های زیر لب
لعنت بر این آدم ها...!چشم ها...!
و...
و گاهی انگار فراموش میشوم
زیر حافظه های کند... 

... 

و قلب های تیر خورده بسیارند
به روی سینه و دیوارها...
چشم باز میکنم
و تو را 

دور از همه در آغوش میگیرم
دور از همه ی این چشم ها...
ثانیه ها
بند ها
و شوق در آغوش کشیدن دختری از جنس عشق
مست میکند مرا
و تهی میشوم از اندیشه ی آدم ها
از فریب ها و نیرنگ ها
... 

سخت میشود فهمید 

فرق میان من و تو را  

چشم های آلوده بسیارند 

قلب های زخم خورده نیز

وعشق تو آخر میکشد مرا... 

... 

پینوشت:و من روزی هزار بار سادگی و صداقت تو را عاشقانه و آرام در آغوش میکشم و تو فقط لبخند میزنی... 


1 2 3 4 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد