X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
رایتل

به قلم "رامین مشکاة"


359927
بازدیدکنندگان

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396

کاش ای تنها امید زندگی، میتوانستم فراموشت کنم

یا شبی چون آتش سوزان دل، در مزار سینه خاموشت کنم

کاش چون خواب گران از دیده ام، نیمه شب ها یاد رویت می گریخت

مرغ دل افسرده حال و بسته پر، از دیار آرزویت می گریخت

کاش احساس نیاز دیدنت، از وجودم چون وجودت دور بود

در دلم آتش نمیزد آن نگاه، کاش آن شب چشم هایم کور بود

کاش از باغ خوش رویای تو، دختر اندیشه ام پر میگرفت

فارغ از اندیشه ی هجران و وصل، زندگی بی عشق از سر میگرفت

کاش آن شب در گلستان خیال، ای گل وحشی نمی چیدم تو را

تا نسوزم در خزان آرزو، کاشکی هرگز نمی دیدم تو را

کاشکی هرگز نمی دیدم تو را ...


  استاد علیرضا شجاع پور



پینوشت: آن میوه ی ممنوعه را ما گاز گرفتیم! زخم شد و در خود پیچید اما هیچکس نمی دانست آن میوه را خدا فرستاده بود...


شنبه 16 دی‌ماه سال 1396

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بی‌تابم و از غصه ی این خواب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من
زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چاره ی من کن
زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

وحشی بافقی


پینوشت: حرفی نیست...اگر هست، دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست!


پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1396

گره خورده این دلم به هوای عاشقانه ای که هرلحظه میپیچد در حوالی من...چه کنم؟؟ عاشق پیشه ام انگار و برای من سخت است غیر از این باشم..سخت است سهم من باشی و حتی یک لحظه برای من نباشی..سهم تو نباشم چه کنم؟؟
به دولت عشق صراحتا میگویم: تمام کنید این سهام بی عدالت را..! تمام کنید..کافه ها را دوباره گرم کنید..بگذارید قدم بزنیم در پاییز..پاییزها تمام میشوند..کافه ها خاموش..همه سرگردان میشویم..نمی ترسید نبض شهر را ما در دست بگیریم؟؟ از حجم هجوم ما بترسید!!
خش خش این برگ ها زیر پای من دلم را چنگ می زند..نکند غروب جمعه ای برسد و تنها در خانه بمانم و زانو هایم را بغل بگیرم و به دیوار سپیدی خیره شوم که هیچ نقشی روی آن نیست..میدانم..میدانم من نقش خود را خوب بلد نیستم..من بلد نیستم نقش بازی کنم!! من همینم که برای تو هستم و برای هیچکس نیستم..بگذار صراحتا به شما هم بگویم بانو: تمام کن آن همه تشویش و اضطراب را..یکبار دیگر گلوی مرا آرام ببوس..گلویی که "دوستت دارم ها" از آن عبور کرده..گلویی که سالهاست بغص سنگینی در آن لانه کرده..یکبار دیگر به من بگو "تو" نگو شما..!! بگذار یکبار دیگر دلم برود به جایی دور..بگذار "تو" بگویی و من دور تو بگردم..من به یک آرایش ملیح راضیم!! یک رژ لب قرمز کم رنگ!! یک چادر سیاه در آغوش بگیری، من تو را در آغوش می گیرم..تو را و همه هستی تو را...من تو را ای چادری شیک!! دوست میدارم...

پینوشت: تمام میکنم آنچه که بر من گذشت..تمام میکنم هرچه که بوده و هست..هر چه که نمیشود از آن گذشت..
رامین مشکاة
آبانماه 96


جمعه 19 آبان‌ماه سال 1396

سالگرد یک روز خاص...خیلی خاص...


سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1396

دوست نداشتم به این دنیا بیایم...

دوست نداشتم با این آدم ها باشم...خیلی سخت است..یک نبردِ تمام عیار..به بعضی هاشان دوست دارم یک شاخه گل سرخ هدیه بدهم..به بعضی های دیگر یک سبد مهربانی..و به یک نفر و تنها یک نفر عشق و تنها عشق، که مرا به گرمی یک سیب مانوس کند!

بعضی ها را نمیدانم چه می شود..چه می خواهند از این دنیایِ پر از درد...دنیایی که برای همه با درد آغاز میشود..با شیون های مدام..با خنده های مادر و شور پدر...

دوست نداشتم با این آدم ها باشم و تنها...

دوست نداشتم انقدر سادگی کنم...

دوست داشتم بیشتر کودکی کنم...بیشتر بخندم..کمتر سخت بگیرم..بیشتر عاشقی کنم...

دوست داشتم یک هنرمند باشم! هنرِ عشق ورزیدن را بیشتر، از تو بیاموزم...چگونه زلال بودن را..

اما...هنوز صاف و ساده ام...روحم تازه و جوان مانده است، احساسم ناب، بِکر و دست نخورده است انگار..شک ندارم، مرا به بهشت خواهند برد!! بهشت..جایی در همین نزدیکی..جایی که گم میشوم در یک شب سرد و روحانی، مرا می برند و دیگر نمی آورند! نمی دانم اما حس میکنم بهشت جایی است کنارِ سجاده ی نمازِ من..جایی پر از حسِ مبهم..کنار چادر سیاهِ تو..جایی بسیار شیک! خواستنی...

نمیدانم آخرِ قصه ی من چه می شود..نمیدانم یک دهه با تو بودن را چه کسی باور میکند..اصلا مهم نیست..اصلا..

گاهی فکر میکنم این دنیا یک ری استارت! کم دارد که هر جا هنگ کردی، با یک لمس ساده همه چیز را از نو آغاز کنی..خیلی جاها پیش می آید که باید سیستم درونت را ری استارت کنی و نمی شود!! خیلی وقت ها خیلی دردم می آید..خیلی..

و یادم می ماند که بعضی چیزها را یکبار و فقط یکبار می شود لمس کرد..مثلِ لمسِ یک دست..لمسِ یک احساس..لمسِ یک گیسوی پریشان و بلند..باور دارم یکبار می شود عشقِ حقیقی را لمس کرد...

و عشق چیز عجیبی است جِدا...می سازد و خراب میکند..میشکند و تباه میکند! میخندد..سیاه میکند!

می دانی..؟ عشق به بعضی ها می سازد و به بعضی دیگر نه!! از خدا ممنونم که عشق به من ساخته است..خوب مرا شناخته..خیلی خوب!


پینوشت یک: سی و یکساله شدم...

پینوشت دو: خدایِ من، خودم و همه چیزم را به تو سپرده ام..همه چیزم از توست...هرجا خواستی ببر...


یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1396
هنوز روی تو را حسن بی نظیری هست
هنوز بر سر کویت گرفت و گیری هست

تو از کساد محبت غمین مشو صیاد!
هنوز در قفست همچو من اسیری هست

ز وجه لطف تو کامی نمی رسد ما را
نشسته ایم در این اشتیاق دیری هست

معلّما به بد و خوب دهر ساخته ایم
میسّر ار که حصاری نشد حصیری هست

چو باغبان ز چمن بی تمتّعی شادیم
که دست چیدنی ار نیست چشم سیری هست

شعر از محمدعلی معلم دامغانی

* تولدت مبارک خانومم *


پینوشت یک: من..تو و عاشقانه ها...همه چیز دارد سرجای خودش قرار می گیرد،قرارمان همین بود...

پینوشت دو: قرار ندارم و قرار نمیگیرم...

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395



جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1395



جمعه 16 مرداد‌ماه سال 1394



چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1394



پنج‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1394

نزدیک غروب است و خورشید هنوز حضور دارد...تیک تاک ساعت و قلب پدر تند میزند و مادر که با تمام وجود درد میکشد...صدای گریه کودکش  می آید و اشک پدر...پدری که همیشه نگران است چون کودک دلبندش...چه کودک ناز و دوست داشتنی...چه ساده...

همه گویا دور تو بودند...من نبودم...من نبودم برای اشک های تو بمیرم...پدر را آرام کنم...شهر را چراغان و قدم های نو رسیده شان را گلباران...من نبودم که در گوش پدر آرام بخوانم: غصه نخورید پدر جان،من بیشتر از شما سمانه را دوست دارم...سمانه همه احساسِ من است...من نبودم...به خدا قرار نبود...قرار نبود تو خیلی تنها بمانی...قرار نبود...به خدا...

سمانه من،من شرمسار نگاه عاشق و نگران توام...


پینوشت:خیلی خوشحالم و آرام...در کنار توام...در زادگاه تو،در روز تولد تو...و تا همیشه همراه تو...


 ** تولدت مبارک سمانه من **


دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393



یکشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1393
شب تولد من

شب تولد من است و من در حریم امن توام ای امام غریب...اشک در چشمانم حلقه زده اما روی دعا کردن ندارم.دلم غصه دارد،غصه ی جوانی ام که دارد می گذرد،چه حاصلی است مرا؟!

یکبار دیگر مرداد به نیمه رسید...غروب شد و دوباره دلم گرفت،چه غروب سنگینی است،دارم به دنیا می آیم من! این منِ پر از آرزو،لبریز و پر از جوشش...پر خروش...این منِ انگار آرامِ بی قرار! این منِ گرم و آتشین...این منِ خیلی ساده...خدا کند یکسال دیگر دنیا سرم کلاه نگذارد! مرا سرگرمِ بازی ها،سرگرم آدمک ها نکند،من گرمِ عشقم هنوز...هنوز در حوالی دلم قدم میزنم...هوا هوای عاشقیست برای من...هنوز من از عشق نفس میگیرم،نفس میکشم...

خدا رو شکر که سرخوشم هنوز و گاه بی خیال آدم ها،در خیالِ خودم خوش میگذرانم و دل خوشم به خدای خودم،به تو،به حرف هایی که در دل دارم...به قلم...به شب... به سکوت...چه هوایی دارد این دل من...

پینوشت:

  • خدای خورشیدِ غروب هایِ دلگیرم...دلگیرم از خودم...بگذار یک سال دیگر دل،گیرِ تو باشم...یک سال دیگر برایت کودکی کنم...شاد و سرخوش باشم...
  • برایم جشن تولد گرفته ای،سنگِ تمام،تمامِ خود را می گذاری و من از تو ممنونم،تو چقدر خوبی...چقدر جنسِ تو را دوست دارم،جنس فرشته هاست...


سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393



چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393

چه التهاب عجیبی است وقتی لحظه به لحظه به یک غروب رویایی نزدیک میشوم.رویایی به وسعت عشق،به زلالی باران های همین ماه...و چه زیباست این بهار،فصلی که برای من خاطره ها دارد...آغاز و پایانش...هر لحظه...هر روزش...

 تو چشم های معصومت را به دنیا و یک دنیا را با همین چشم ها رو به من می گشایی و من شعر عاشقانه ات را از امروز  گوش میکنم..من اشک های تو را از آن غروب بهاری که به دنیای آدم ها قدم نهادی می فهمیدم...من شرمنده ام که غم چشم هایت را هر روز می بینم و انگار کاری از دست من بر نمی آید...شاید! نکند دلت گرفته باشد امروز نازنین من...تو یکسال دیگر کودک تر شده ای...ساده تر،ماه تر و یکسال دیگر من شرمنده تر...

و غروب شد...اذان میگویند و نبضِ باران تند میزند...تو چشم گشودی و من به عشق تو دچار شدم...


* تولدت مبارک نازنینم *


پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1392

دوباره دارد غروب میشود...دلهره دارم و یک غمِ عجیب...و فاصله دارم،از خودم...

این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنارِ تو...تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم...غرقِ اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغضِ سنگین می آید و در گلویم می نشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم...شبِ تولدِ من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روز ها...من چه باور نکردنی جوان مانده ام...پس از آن هم سختی...تنهایی و عذاب...من گذشته را با خود دارم...امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...من شبیهِ هیچکس نیستم...

غروب شد...زانوهایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم...چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمعِ دیگر روشن میکنم: یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...حال مرا امسال زیباتر کن...تو و فقط تو ای خدایِ من..


جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392

خانه را غم می گیرد...خوب نگاه میکنم،تو نیستی انگار و من بی عشق می میرم...بی عشق دلگیرم و این عشق...این سخت دچار بودنِ من...این سخت را همیشه خوب باور میکنم.عشق این روزهایم به تو عطش دارد،بارانِ عشق تو را میخواهد انگار...

و تو که چقدر دوست داشتنی هستی؛تو ای همیشه نگرانِ من...توکه هستی نفسِ من؛نفسِ این خانه را از من نگیر...تو که سخت باور میکنی خواستنِ مرا؛این خواستنِ سخت عجیب را...من میدانم دلت برای پدر تنگ میشود...در دلت میان عشقِ پدر و عشقِ به من همیشه جنگ است؛درست عکسِ من که دل پدرم انگار از سنگ است،سنگی که سالهاست به سینه ام میزند؛سینه ام صداها دارد...از بی مهری هایش سردِ سرد است...

من از آن روزهایِ طولانی عبور میکنم...روزهایِ سخت...تو انگار گاهی خیلی تنهایی،جنسِ این تنهایی را فقط من میفهمم...و تو گاهی خیلی دلگیری،از همه؛جنسِ این را هم خوب می فهمم...من سالهاست که دنیا را با چشمان زیبایِ تو می بینم؛دنیایی که تو برای من سخت شیرین ساختی،دنیایی انگار دوست داشتنی!

کاش بیشتر بخندی نازنینِ من،از آن خنده های بلند،همان خنده هایی که سکوتِ خوابگاه را شبیخون بود...

کاش بیشتر سر به هوا شوی...بیشتر سادگی کنی،کودکانگی کنی...کاش برایم از آن ترانه ها بخوانی...از آن اشعار عاشانه ات...کاش بشود حسِ دلدادگی ات را بیشتر حس کنم،وقتی برایم شعر میخوانی...

تمامِ دنیا همین است نازنینِ من...خنده های تو؛اشک هایِ من؛دردهای تو؛صبرهای من؛حرف های تو...می بینی؟؟! دنیا تشنه ی حرف های دنیایِ من و توست...نگو که دنیا بی وفاست به عشقِ من،به عشقِ تو...نگو که تو روزی آخر میروی؛نگو که روزی مرا تنهای تنها کنار ساحل می بینی...با قامتی شکسته؛قلم به دست،با موهایی پریشان؛از آن موج هایِ سهمگین نگو...از آن افق هایِ ناپیدا...نگو که من پشتِ یک مه غلیظ می مانم...نگو که روزی مرا نمی خواهی و من سخت تنها میشوم،در این زمانه ی غریب...نگو که روزی در خلوتِ تو هیچ جایی ندارم...نگو که می میرم...

بی عشق مرگِ تدریجی است مرا...بی عشق من همیشه دلگیرم...

یک بارِ دیگر عاشق شو...یک بارِ دیگر بلند بخند...از حسِ امروز خارج شو...

یک بار دیگر در اوجِ آن تنهایی هایت مرا صدا کن...

.

.

.

خانه را نور گرفت؛یک بار دیگر صدای پای تو می آید...


1 2 3 4 5 ... 7 >>
 
 
 

دانلود آهنگ جدید

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد