X
تبلیغات
شرکت آرمان وب
X
تبلیغات
شرکت آرمان وب

به قلم "رامین مشکاة"


189654
بازدیدکنندگان

دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392

لحظه به لحظه به آن لحظه ی روحانی نزدیک میشوم...آن روزِ حادثه...آن حادثه ی بزرگ...آن روزِ گرمِ طوفانی...آن روزِ عشق...آن روز خنده های پنهانی...آن اشک های بارانی...آن خداحافظی طولانی...

و من آخر آن چشم های نافذ و گیرا را دیدم...و گرمی نگاهِ عشقانه ی تو مرا سخت گرفت...من کنار تو نشستم در اوجی از عشق...گرمای تنِ نازکت برای اولین بار،مرا تب دار کرد...شهر برای من و تو جشنِ دلدادگی گرفته بود...صدای خنده های خدا می آمد...فرشته ها تو را می بوسیدند و من تاب نداشتم...من در تب بودم...تبِ عشق...تو چقدر زیبا بودی...هوشیار و دانا...شب شد و شهر را سکوت گرفت و من در حوالی تو تا خودِ صبح آرام نداشم...صبح میشود و دوباره با تو قرار می گذارم...این یک ملاقات گرم و شیرن است...من مستِ تو شده بودم...برای با تو بودن سخت مهیا شده بودم...سخت عاشق..وای که لحظه ی خداحافظی چه بر من گذشت...لحظه ای که سخت گذشت...من آنقدر اشک ریختم...همه به پای تو...به پایِ تمامِ پاکی ات...کودکانگی ات...سادگی ات...دلم آشوب داشت همان لحظه که چشمان تو برق داشت...احساس تو با همه فرق داشت...نگاه تو درد داشت و من دردِ تو را انگار خوب فهمیدم...دردِ یک عشق آتشین...

و بسم الله العشق...من آمده ام به زیارت تو...من هر روز در طواف توام و تو هنوز این را نمی دانی...آخر تو کودکی...کودکی سر به هوا...شاد و سرخوش...کودکی سرکش...کودکی همیشه نگران...کودک من سلام ! سالگرد این دیدار عاشقانه بر تو مبارک...


سه‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1392

کوچه را بهار در آغوش گرفته،زمین تازه به تازه،نو به نو شده...صدای نغمه ی آن گنجشک های کوچک که شادِ شاد به دورِ جوانه ها می رقصند به گوش می رسد،قلبِ مادر می طپد،پدر را شور گرفته،خانه را نور...خدا در انتظارِ تماشای کودکیست که با آمدنش عشق زنده میشود،هوا تازه،یکرنگی رنگِ تازه میگیرد،صداقت می شکفد...خدا دارد می بیند...تو زاده میشوی از بَطنِ خدا...خدا تو را در دریایی از احساس رها میکند و تو در آن غرقِ پاکی میشوی...خدا تو را می ستاید کودک نازنین من...توئی که دخترِ سادگی ها،سرکشی ها و سرخوشی ها هستی...توئی دختر بهار...نازدانه ی پدر،دُردانه ی مادر و عشق رویایی من...خدا تو را ستود،من تو را می پرستم...تو ای زیبایِ پرغرورِ من...محبوبِ خدا،دخترک شاد و پرشورِ من...

تو اکنون بزرگ شده ای اما کودک...در اوج جوانی ات به تو تعظیم میکنم،برایت جشن میگیرم،تو میخندی و همین خنده های زیبای تو دنیای مرا می سازد،دنیایی که با تو آن را شناختم...

خورشیدِ ششمین روزِ بهار غروب می کند...دستانت را محکم گرفته ام...به خورشید خیره می شویم،کنارِ هم...در اوجی از عشق و احساس تو را در آغوش میگیرم...عاشقانه و آرام میخوانم:


*  تولدت مبارک بانویِ من *


جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391

کنار جاده ی تنهایی در پاییزی سرد،در کویری از احساس...خسته از نا مردمی ها ایستاده ام،ایستاده نگاه میکنم به گذشته،حال و به آینده...چه پر امید به انتهای این جاده چشم دوخته ام...ایستاده ام پس از آن همه حادثه...آن سیل غم..آن همه سرگشتگی..من از آن همه دیوار گذشته..پشتِ شب به خدا تکیه کرده ام و این درست زمانی است که من زمان را با تو دور میزنم...

نگاهم به آسمان،چشم هایم خیره به امروز و فردای این جاده است.من این جاده را خوب نمی شناسم.میدانم این جاده آدم هایی دارد که روزی به عشقِ من حسادت میکنند...

دارد غروب میشود...همه چیز از یک دیدارِ گرم و شیرین آغاز میشود،نه یک نگاه ساده و غمگین...همه چیز برای تو رنگِ تردید دارد و برای من پر از حسِ تازگی...تمامِ مرا شور و غرور گرفته،ایستاده ام...تمام قد با تمامِ وجود به تمامِ هستی تو تعظیم میکنم...حرف های من صمیمی،شاد و بی پرده،حرف های تو سکوت دارد و تردید...دلم میخواهد ناگهان دستانت را بگیرم...چشمانِ تو مانع میشوند،در خود فرو میروم و زیر لب تو را تحسین میکنم...من مستِ مست در تو غرق میشوم...من با تو هستم کنار این جاده،جاده ای که سبز و سپید شده از احساسمان...بهاری و شاد...با تو در این کویر از بارانِ احساست خیس میشوم...من غرقِ در رویا میشوم...تو هنوز سکوت میکنی...

من برای این با تو بودن خدا میداند که چه محنت ها کشیده ام ...چه شب ها که این زانوانم را جای تو بغل کرده ام،به سینه فشرده ام و اشک ریخته ام...این سینه زخم ها خورده...جایش هنوز هست...جایش...

من تو را آرام کرده ام...کسی در دوردست میگوید من تو را خام کرده ام و کسی دیگر میگوید رام...من تو را خواستم و به جرم عاشقی خود را بدنام کرده ام...

من چه بی اندازه خوشبختم...من هنوز ایستاده ام...هنوز جوان...هنوز نشاطِ جوانی ام لبریز است...من تازه انگار میخواهم جوانی کنم...

غروب شده و ساعت نزدیک 6 میشود...التهابِ من اوج میگیرد...خدا هم حاضر میشود...خدا به عشقِ من و تو لبخند میزند...جاده خیس میشود و من با تو در این جاده قدم میگذارم...


سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391

و غروب میشود...صدایِ اذان در گوشِ شهر پیچیده...التهاب پدر اوج میگیرد و مادر درد سنگینی را به جان میخرد و همین لحظه کسی در انتظار است...انتظاری سخت برای فردایی روشن...کنار همین کوچه کودکی دستانش را به نگاه سردِ آدم ها تقدیم میکند و مادری غمگین به آسمان خیره میشود و پدری بر سر سفره سکوت اختیار میکند...دخترکی بهانه میگیرد...آن سو تر انگار جوانی سخت می گرید...فقر و غفلت بیداد میکند،عشق و بیداری خاموش میشود.شیونِ نوزاد به گوش میرسد،پدر انگار پرواز میکند و مادر پاکِ پاک میشود و انتظار یک دخترک آغاز میشود...این صدای گریه های نوزادیست که دنیا ندیده بی پرده می گرید...گریه برای روزهای سختی که در پیش است...شب های تنهایی...گریه برای دختری بی پناه...پدری شرمسار...مادری نگران...خیابانی سرد،کوچه  و کودکی دلگیر...یتیمی فقط  فقدانِ یک پدر نیست...گاهی پدر هست و پدری را نیست.نوزاد برای همه شان می گرید...

پدر التهاب آن روزها را فراموش کرده...و مادر دردهایش را...

شبِ تولد من است و من دلم غم دارد،غم جوانی ام...هر سال این روزها دلگیر و آشفته میشوم...چقدر کار ناتمام،راه نرفته باقیست...جز خودم چه کسی افق آرزوهای مرا می بیند؟ پهنایِ سادگی هایم را ؟ دل دیوانه ام را؟ من کنار تو غرقِ در این عشقم،عشقی که پایان ندارد،تا بعدِ عمر...صاف و بی مانند...

دلم گرفته از این یکسال هایی که چون باد می گذرد،سالهایی که من و تو کنارِ هم بزرگ میشویم...احساسی که میان ما عمق گرفته...صداقتی که تا آسمان میرود...

برایم جشن گرفته ای،سنگِ تمام میگذاری و این تازه تمامِ عشقِ تو به من نیست...مادرم داشت میخندید و پدر هم...خنده های هیچکدام را باور ندارم...جز تو به احساس همه شان شک دارم و من همه چیزِ تو را باور دارم...خنده هایت...کودکانگی هایت...من برای احساسِ نابِ تو میمیرم...

تولدِ من امشب گرمِ گرم است...از عشقِ تو لبریز میشوم و تو چقدر وسیع میشوی...دریا دل و بی باک...و تو باید همین گونه باشی...

من از تو ممنونم...توئی که آئینه ی تمام نمای منی...

شب شده و شهر در سکوت می رود و من هنوز در فکرِ آن کودکم...آن دستانِ کوچک...آن سفره و آن نگاه...من تا سحر به سکوت همه شان گوش میکنم...


پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391

ثانیه ها را میشمارم...تک به تک...از آن لحظه ای که عشقِ تو بر این دل نشست...پله ی اول...آغاز  این سفر و چه سخت گذشت...و ثانیه های بعد که چشمانم برقِ چشمانِ پاکت را گرفت و چه دردهایی که انگار در ثانیه ای عبور کردند،ثانیه ای که جانم را گرفت و چه شادی هایی که برایم ماندگار شدند؛سرکشی های عاشقانه مان..جسارت های کودکانمان...می خواهم به همه شان خوب فکر کنم...نگو که فرصت فکر کردن نیست،نگو که قفسی هست،حوصله ای نیست...

امروز تو برای پدر دلت تنگ میشود و برای مادر نیز و من یادِ آن اشک های سال های دوری مان می افتم...چقدر سخت است تنهایی،و غربت بیشتر...آری تو در شهر غریبی،ولی من به خود می بالم که همه کسِ تو ام...وقتی دلت برای خانه ی پدری تنگ میشود،برای آن سفره و چای و اِیوان...برای آن پهنایِ سادگی،آن افقِ ناپیدای آرزوهای کودکی...آن بُعدِ بالندگی...و من شرمنده می مانم که اینجا همه چیز رنگ دارد،رنگِ بیگانگی...اندیشه ها پلید اند،چشم ها دور از وارستگی...

من دلم تنگ میشود برای شهرِ عشقمان...برای آن پارکِ خاطره ها...آن کوچه ی خلوت و دلگیر...آن خیابان های تردید؛یادت هست؟؟ با فاصله قدم میزدیم،پشتِ هم...هر فاصله دلهره ای داشت عاشقانه،پر از تشویش...صدای طپش های قلبِ نازکِ تو را میشنیدم...قلبِ پاک و ساده ی یک دختر را...و این اولین بار بود که این صدا را میشنیدم...شب که میشد دلهره به اوج میرسید،برقِ آسمان چشمان مرا  میگرفت،شهر خاموش میشد،سکوت خانه ها را میگرفت...مستی و شیدایی بود که حریم ما را در آغوش میگرفت و من تا صبح به فرداهای رویایی خویش با تو،فکر میکردم و صبح،نشاطِ جوانی ام با تو طلوع میکرد و عزادار عصرِ خداحافظی میشدم،عصری که باید غریبانه و آرام می رفتم،که نکند آدم ها بفهمند من تو را می خواهم...گِردیِ آن ترمینالِ خلوت را که بارها دور میزدم و به گَردِ تو نمی رسیدم؛تو آرام تر،رفته بودی...و چشمان من در راه برگشت تا خودِ صبح خیسِ اشک بود.چقدر برای تو بیتاب میشدم،تب میکردم و بی خواب میشدم...

قصه ی این عشقِ بی پایان و ثانیه هایش روزی در آسمان برقی میزند و ستاره میشود...و مردم ِ شهر همان لحظه در خوابند...


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391

این همه راه نرفته...با خود می گوید من باید آدم مهمی شوم،اشک در چشمانش حلقه می زند؛یاد روزهایی می افتد که کودکی ساده بود در کوچه ی خیالِ دخترکی،آرام می دوید.هم بازی هم بودند؛آسوده می خندیدند و گاهی بلند گریه،گاه گاه همدیگر را نوازش می کردند،بی آنکه انتظاری از هم داشته باشند؛یک دوست داشتنِ عمیق  میانشان جاری بود؛بی آنکه بدانند دوست داشتن یعنی چه...روزها گذشت؛بزرگ شدند و دیگر می دانستند دوست داشتن چیست،اما انتظاراتشان از هم بسیار شده بود؛نگاه ها سنگین،حرف ها سنگین تر...

اکنون دهکده شان،شهر شده؛شهر کوچه های بسیار دارد اما نه مثل آن کوچه ی خیالِ دخترک...

کوچه ها را که عریض کرده اند،آدم ها از هم دور شده اند...دیگر بویِ خشت و گِل نمی آید،کوچه ها سنگی شده اند،مثل قلب رهگذرانشان...خانه ها را پشتِ آن نما های رومی پنهان کرده اند،نکند کسی بفهمد گره ی کورِ این نسل کجاست!خانه ی مادربزرگ همین جا بود،جایِ همین بُرج...خانه ای که صفایی داشت به بلندی این بُرج...مادر بزرگ رفت،صفا را با خود برد،فرزندانش جایِ آن بُرج ساخته اند،بُرجی که فقط قد کشیده است مثل این فرزندان که سالی یک بار هم از مادرشان یادی نمیکنند،حرفی نمی زنند،حتی یک قابِ عکسِ کوچک هم از او ندارند...ساکنان این بُرج مدام با خود فکر میکنند گمشده ی این نسل چیست؟! چرا فرزندانشان بی راهه می روند؛چرا حرمتی نیست؟! هوس ها بسیار...دوستی ها کمرنگ؛مهر و صفایی نیست...کسی به مادربزرگ فکر نمیکند و به پاکی عشق نیز...شهر را دود گرفته،ایستادگی کوه پیدا نیست ولی من میدانم آلودگی چشم هامان از دود نیست! انگار مردمِ شهر همه بیمارند؛کسی فکرِ درمان نیست!یادش بخیر مادرم هر صبح مرا با آیه های قرآن بدرقه میکرد و پدر با یاسین...اکنون مادر را که درد گرفته و پدر را که حوصله ای نیست...سفره ها رنگین شده،هیچکس را شکری نیست و خالی شده از عشق،حواسمان نیست...

این همه راه نرفته و انگار رَمقی هم نیست...همه ی توانم را آن حرف های سنگین گرفته...چشم هایم را هرچه میشویم،دنیا جورِ دیگری نیست؛ولی خوب میدانم که زندگی این نیست...

دوباره در کوچه ی خیال قدم میزنم...دوباره آن دخترک هست...دوباره دوست میشوم،حرفی نیست...


یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391

خورشیدِ امروز که طلوع میکند،تا غروبش برای به این دنیا آمدنت لحظه شماری میکنم...غروب که میشود پر از التهاب میشوم...شاد و سرخوش؛انگار آرام میشوم...آرامش میگیرم...دست به دعا میگیرم و خدا را به خاطر این هدیه آسمانی از تمام قلبم شکر میگویم و بعد،نگران و پر از تشویش میشوم...برای آن همه روزها و شب هایی که بی من،غرق در دنیایی از صبر و شکیبایی میشوی و خدا می داند که روزهای طوفانیِ تو کِی تمام میشود...من برای  لحظه لحظه ی کودکی تا امروز و حال و فردایِ تو دغدغه هایی بس سنگین دارم...یرای همه ی لحظات تو،غصه دار و غرق در اندوهم...

تو که می آیی با خود سادگی می آوری...پاکی و صداقت؛شادی و شور؛روحیه و نشاط؛امید و انرژی...بانوی"من"؟ نکند میان این همه روباهِ شهر،گرگِ بیابان شده باشی؟! نکند سادگی هایی که عاشقش بودم را به مردمِ شهری سپرده باشی؟! نکند فراموش کنی دلِ من عاشق تمام کودکانگی و یکرنگی توست؟؟ یادت بماند من،خوب بودن؛دلدادگی،هنر عشق ورزیدن؛همه را از تو آموخته ام...

غروب شده...در کنار پدر برای تو جشن میگیرم و از ته دل با خنده های رضایت توِ،میخندم...

** تولدت مبارک **

پینوشت۱: مرا دوباره باور کن...

پینوشت۲: فصلی تازه داریم...این فرصتِ تازه گی را دریاب...


1 2 3 4 5 ... 13 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد