یا هو
آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی..شب تولد تو همه ی شبهاست...
قدر خودت رو بدون.
شناسنامه کامل من...

به قلم "رامین مشکاة"

بازدیدکنندگان
82173


آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 13 آذر ماه سال 1388

چقدر خوب به یاد دارم گذشته را...رویاها و آرزوهای محالم را...سختی ها را...غروب های سنگین را...سکوت هایم را... بند ها را...اشک ها و درد ها را...یادم هست حرف ها را...چشم ها را...خرده گرفتن ها را...من کودک بی ادعا بودم...میشکستم و رد میشدم اما،در دلم رویایی شیرین و بزرگ بود... 

و اکنون خوشبختی تو نزدیک است و من از ته دل میخندم...

مادرم زمزمه میکرد در گوشم...از قصه ی فقر...دختران یتیم...و بعد ها من با چشم خود دیدم خنده های سرد کودک دست فروش را...ناله های پدری که نان شب نداشت...شب ها از درد شرمندگی خواب نداشت...پیرمرد روی پل...پسرک فال فروش...مرد عکاس...کولی فالگیر...و کودک تنهایی که سقفی جز آسمان نداشت ومن به سختی از کنار کودک دست فروش گذر میکردم...ومن همیشه در فکر بودم و میدانستم شاید که خدایی هست...برای چشم های خشکیده ی پدر...دلم میسوخت...

من میشوم انتخاب...برای حرکتی بزرگ...دنیا خواستگاه خواسته های من است...

خدا دستی داد...دستی میگیرم و شاید دست هایی...و خدا را بسیار سپاس...  

                                                                                                                     22مهر 88 

پینوشت: دوست دارم با تو باشم...در خیابانی سرد و تاریک...دست تو را محکم در دست گیرم...با تو بخندم...عشق بگیرم...


شنبه 17 مرداد ماه سال 1388

... غروب شد... آسمان که گرفت،کودکی گریست...غریب...محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...خدا را که دید،عاشق شد...خندید...سالهایی سخت گذشت...درس ها آموخت...جوان شد...پادشاهی که درون خویش را می ستاید...

من...در امتداد یک جاده...در رویایی خیس...و تو...همیشه تو...ای همسفر من...همنفس من...همزاد و همراه من...من...همه عمر...تو را پادشاهی میکنم...تکیه کن به شانه های من... 

۲۳ ساله شدم...


سه شنبه 30 تیر ماه سال 1388

دلسوخته ای که باز می گشت...از سفر...سخت اشک میریخت...و نگاهی که نشانه گرفته بود این روز ها را...خنده ها را...بغض ها را...درد ها را...و درد عاشقی زیباست...من از فاصله بیزارم،مثل تو...من بیتابم،مثل تو...من ساده ام،مثل تو...و من عاشقم...مثل تو...     

من پی باران میگردم...

پ ن : یه کم دور شدیم...


یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388

و سمانه"همسرم"...او که در نگاهش هرلحظه متولد میشوم...امروز دستانم را فشرد... و پیوندی سخت ناگسستنی میان دل هامان جاری شد..."پیوند عشق"...و هم قسم شدیم که تا ابد عاشق بمانیم...عاشق هم... 

و شوق در آغوش کشیدن دختری از جنس عشق...او که همزاد و همسفر من است...او که همسر من است...و قلبم همین لحظه میطپد...بیتاب میشوم...رویایی سخت زیبا...یک لحظه...یک روز...یک شب...و من روزهای سخت یادم هست...نگاه اول...چشمان تو...یادم هست...من به شیدایی آن روزها...به شور عشق امروز...به یاد خدایی که مرا تنها نگذاشت...به یاد آن شب های تنهایی تو...گریه هایی که هیچکس جز خدا نشنید و بعدها من برای گریه هایت چه شب ها که لرزیدم به خود...و من به یاد آن کوچه ی تنها...آن خیابان های دلگیر...آن پاییز های سرد...روزهای پر از درد...زمستان های خاموش...و به یاد آن لحظه های سخت خداحافظی...آن عشق روحانی...من به یاد همه شان...نفس میکشم امروز...و هرم نفس هایم را عاشقانه به تو هدیه میکنم سمانه ی"من"...آرام میگیرم...رو به قبله زانو میزنم...به سجده میروم...اشک میریزم و خدا را شکر میگویم...تو را در آغوش میکشم...می بویم...بر چشمانت بوسه میزنم...و خاصیت عشق این است... 

                                                                                                                       ۷/۱/۸۸ 

                                                                                                                        رامین

پینوشت: از همه ممنونم...دستات رو میبوسم: و بیشتر از تو سمانه...


پنجشنبه 6 فروردین ماه سال 1388

به روی من...آرام چشم گشودی... و با تمام ستاره های آسمان برایت جشن گرفتیم... و امروز من ستاره ی تو ام...همه آرزو های تو...پشت و پناه تو... و بسم الله:عاشق تو... و تو...به من نگاه کن...تولد...کودکی... و قسم به جوانی ات...و خدایی که مرا می بیند...من تو را دوست دارم و آرام با خدا میخندم... 

                                             **  تولدت مبارک ** 

 پینوشت:...فقط یک روز دیگر...


سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387

ترانه های زندگی من...برای تو از کودکی ساده میگویند...از خنده هایش...روزها و شب هایش...نادانی هایش...اشک هایش...هوای خواستنش...و عشقی که خالص برای تو دارد...  

بهار که می آید دلم تنگ میشود...برای آن همه سختی...که برای با تو بودن کشیدم...چه روزها و چه شب هایی...سخت اما آتشین...و آغاز این جاده رویایی شیرین با خود داشت و امروز شیرین تر... 

بهار که می آید با هم...زیر باران میرویم...چتری از عشق به روی قامت تو میگیرم...و زیبایی تو را...در آغوش میکشم...و تو در نگاه آدم ها نیز...همه هستی من میشوی...و من با اشک آرام میخندم... 

بهار که می آید تو نیز به من لبخند میزنی...من از تو آموختم عاشق بودن را...زیستن را...خندیدن را...بودن را...و شرمسارم از تو...و خدای تو...خدایی که در نگاه تو جاریست وقتی تو...به من می نگری... 

بهار که می آید... 

پینوشت: پیوندی مقدس در پیش است...تماشاگه عشق باشید... 


جمعه 8 آذر ماه سال 1387

حسی پنهان در من...سکوت خانه که مرا میگیرد...همیشه دردهایی هست...در غروب...شب های تاریک...شهر که در سکوت می رود و چراغ ها که خاموش می شوند...حس پنهان من بیدار می شود...حسی غریب...فراتر از عشق...حسی که نمی دانم با که میتوان در میان بگذارم جز خدا...اشک هایم جاری می شوند...کف اتاق با چشم های خیس قدم میزنم...مرور میکنم گذشته را...روزها و شب ها را...ثانیه ها را...برگ ها را... و پاییز...خاطره ها دارد برای کودکی که جز عشق هیچ نمی خواهد...

خیابان های سرد یادم هست...آن زمستان...قدم میزدم و از آدم ها پنهان می کردم...حرف هایم را...اشک هایم را...یادم هست غربت را...تنهایی را...و باز اشک...چقدر آرام شده است ...کودک سرکش آن روزها...می شود عاشق...به دنیا می خندد...به آن روزها...و فقط یک حس غریب است...و می دانم که فقط تو میدانی و میفهمی درد روزها و شب هایم را...تویی که چون من...باران خورده ی روزگارانی...تویی که اشک هایت ...قبل از من...باران را شرمسار خویش کرده بود...پشت آن پنجره...سردهای پاییز...خیابان های پر درد...شب های طوفانی...باران هایی که هیچکس زیر آن با تو همراه نشد...نیمکت های خالی از عشق...دل های پر فریب...و من برای تو ...برای همه ی آن شب ها و روزهایم بی تو...برای آن همه تنهایی که با نجابت به دوش میکشیدی...می گریم...آهسته و آرام...و گاهی تنهایم..."تنها تر از آن برگ خزانی که"...

تک ستاره "من" می خندد و من با خنده هایش آرام میشوم...گناهی ندارد معصوم من...این را اشک های نیمه شبانش به من میگویند...چشمانش گواهی می دهند...شاعر زیباترین ترانه ی من...شاعر روزهای سرکشی من...روزهای نیاز آلودم...نگاه من...به دنبال نگاه تو... 

و نگاه تو مرا دیوانه میکند...

و آهای کودکان امروز...مراقب قلب پاک خویش...پاسبان احساس بی نظیر خویش باشید...

و خدا در انتظار حرف های توست...  

پینوشت: چقدر حادثه ها زود می آیند...در این شیروانی سرد...دلم میگیرد و هر لحظه دارم درد...دیوانه اما اسیر...دیوانه ی عشق...اسیر قانون سرد آدم ها...


دوشنبه 18 شهریور ماه سال 1387

سرد و تاریک میشوی گاهی
و گاهی نازک تر از یک گلبرگ
... 

ومن گاهی سخت تنها میشوم
حرف هایی که نباید گفت
نمیتوان شنید
سخت میشود باور کرد
زیر سقف یک عشق طوفانی
حتی
باور یک کودک
دور از اندیشه ی آدم ها...
سایه ها
رنگ ها
تردید ها و درنگ ها
خنده های زیر لب
لعنت بر این آدم ها...!چشم ها...!
و...
و گاهی انگار فراموش میشوم
زیر حافظه های کند... 

... 

و قلب های تیر خورده بسیارند
به روی سینه و دیوارها...
چشم باز میکنم
و تو را 

دور از همه در آغوش میگیرم
دور از همه ی این چشم ها...
ثانیه ها
بند ها
و شوق در آغوش کشیدن دختری از جنس عشق
مست میکند مرا
و تهی میشوم از اندیشه ی آدم ها
از فریب ها و نیرنگ ها
... 

سخت میشود فهمید 

فرق میان من و تو را  

چشم های آلوده بسیارند 

قلب های زخم خورده نیز

وعشق تو آخر میکشد مرا... 

... 

پینوشت:و من روزی هزار بار سادگی و صداقت تو را عاشقانه و آرام در آغوش میکشم و تو فقط لبخند میزنی... 


پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

غروب شد...آرام...بی صدا...پشت پرده چشم های بارانی تو...کوچه...خلوت...تنهایی یک عشق...پنجره...نگاه های خاموش...هیاهوی آدم ها...عطش...دلدادگی...قلب پاک یک عاشق...دست میگذارم آرام به روی قلب تو...در آغوش میگیرم...آغوش عشق...پناه...آرام میگیری...

غروب شد...

اشک به چشم دارم...پشت پرده چشم های معصوم تو بود...آرام نداشت...شب های تنهایی...روزهای نگران...نگاه منتظر...اندوه و باران...مسافر من..."مسافر باران"

خنده ای نشست...اشک هایم جاری شد...خدا بود...علی بود...از وقتی تو آمدی...

میدیدی کودک درون من...و در آغوش میکشیدیم تنهایی و نجابت خویش را...چشم های همیشه خیس را...و چه سخت گذشت...آن روزهای من...آن شب های تو...نگاهت کردم...نگاهی کردی...آتش عشق جوانه زد...رویید...در قلب تو ...در هستی من...آرام شدم...

کودکی متولد شد...آبی و یاس...چون تو...

شب میشود...چه غریب...شب تولد من...عشق و تنها عشق...

بسم رب الحسین...    

22 ساله شدم...

 

تک پینوشت:از یاد میبریم همیشه تولد خویش را...


پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387

قانون عشق سنگین است...و من تنم می لرزد...هر لحظه...هر روز...و قمار زندگی را میبازند...هرشب...هر روز...و من به خود نمی بالم...از این شب های بی روزوهیچ نمانده برای من از دیروز...و انگار سقوط هدیه میکنند و به شکست ها می بالند و قلم در مانده میشود از لغزیدن به روی سپیدی کاغذ...و شاید سیاهی قلم...پلیدی درون...خم شدن زانوها...شکستن دل از شکست ها...چشم های همیشه نگران من...نگاه آلوده ی آدم ها...و من خسته ام از آدم ها...خسته از رنگ و وارنگ ها...خسته از نیرنگ ها...و چه ابرهایی که گذشتند...چه عبرت هایی که نگرفتند...و سرشاخه هایی که نابود میشوند و ریشه ای که هست در زمین عشق...و من باز تنم می لرزد...و اشکی که حلقه میزند در چشمان کم سوی من...و پیامی نیست در راه...نگاهی نیست پشت سر...کسی مرا نمیخواند...هیچکس...

از خویشتن خبر ندارم...از آرزوهای محال ...از آن همه فکر و خیال...ازآن چهار دیواری کوچک...سقف های کوتاه...دیوارهای شکسته از درد...آه میکشد بر من همین زمین...این عشق...آرام نمیشوم...تو آرام باش...گوش کن...به دردٍ دل من...صدایی انگار نیست...نگاهی مرا نمیخواند...و بغض گلوی من...شهادت میدهد از سنگینی شکست ها...از درماندگی...از آن اشک ها...دردها...ثانیه ها...سالها...آن نیمکت های تنها...آمد ها...رفت ها...رازها و روز ها...آن برگ ها...پاییزها...

میشنوی همسفر من؟

نگاه کن...به من...

...

کنار سجاده ی من نیست فرشته ای...نیست علی...نیست آسمان...کسی از نگاه کودکانه ی من نمیخواند که من هنوز کودکم...هنوز لبخند میزنم به کودکانی که دست های کوچک و خشکیده دارند...هنوز به معجزه ایمان دارم...

و میدانم که فردا...به "من و  تو" سلام میکند...

پ ن ۱:تردید نیست...اگر تصمیم کودک درون من درست باشد من به ابد عاشقم...و چشمان تو را میخواهم...وتسخیر قلب تو را...باورهای تو را...

پ ن ۲:و باز مرداد است...


دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

بسم الله العشق

یک حادثه است در گذر آن روزها... لحظه ای که من عاشق میشوم... فقط یک لحظه نیست...!سالهایی سخت در خود دارد... انگار سالهاست که عاشقم من... از لحظه ی تولد... میان گریه های تو... چشمانی که آدم ها را نمی دید... گویی تو... مرا و من تو را می دیدم... و آدم ها از همان لحظه نامحرم بودند... به من... به تو...

و تو میدیدی روزهایی را که تنهایی غوغا میکرد با دل تو... در آن تخت تاریک... و پنجره ای که آسمانش رو به خدا... همیشه بازبود و تو نجوا میکردی از پشت آن پنجره... دوستانی نا آگاه آن سو... کسی گریه های تو را می شنید... اشک های زلال تو را میدید... به تو حسرت میخورد...

و گذشت...

دخترک قصه بیدار میشود... کسی دست او را آرام اما محکم میگیرد... به چشمانش خیره میشود... هزاران بار می گرید... دخترک میان بهت و آگاهی... میان حیرت و بیداری... لبحندی روحانی میزند... نگاهی به آسمان... از خدا... اجازه ی عشق میگیرد...

بسم الله... دستان پسرک باران خورده را میگیرد... راهی است در پیش... پیش میگیرد... شانه های پسرک را تا همیشه کنار شانه های خویش دارد... و پسرک محکم قدم بر میدارد...

آری... آغاز سفر است!

دو همسفر... گام می نهند در راه الهه ی آسمانی خویش... با عشق... لحظه ها را میشکنند... فاصله را... غربت را... تنهایی را... جوان اند... در آغوش عشق جوانه میزنند... به بار می نشینند... پیوندی سخت ناگسستنی می خواهند... پیوندی از جنس عشق...و دستان هم میگیرند... این بار حلقه به دست... و باور کنید که خدا همیشه هست...

 

پ ن ۱: و آن شب... شبی عجیب بود... پا در رکاب که میگذاشتم...بسم الله العشق بر زبان جاری کردم... دلی پر امید و آرزوهایی محال... و قدم هایی استوار... و امروز روز دیدار من و تو است یاس رازقی من... روزی رویایی و سپید به رنگ آرزوهای تو... رویاهای کودکانه ات... وخدا کند من...همه هستی خویش را به دنیای زیبای تو هدیه کنم... و تو مرا میبخشی که چون تو... کودکم...

پ ن ۲: و چشمان خیس من... سردی احساس تو را هیچگاه باور ندارند... و من همیشه تشنه ام آسمانه ی من...

 


یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387

و او که عزیزی برای من است از امروز شکستی تلخ را تجربه میکند...شکستی از جنس عشق...که چشمان مرا خونبارِخویش کرده است و من امروز تو را بیشتر میشناسم همنفس من...تویی که "عشق منی"...همزاد و همسفر...میدانم که او برای تو نیز عزیز است... و تو ای یاس رازقی من... برایم حرفی بزن... بی پناهم... در عشق خویش...پناهم ده ای مسافر من...که تو آرامِ منی...

و امروز ماهی آغاز میشود که برای من و تو دنیایی از خاطره است... و لحظه ی دیدار نزدیک است...آن لحظه که چشمان تو... مرا رسوا کرد...وحماسه ای  آغاز شد... با نگاه تو ...قلب بی باک من...

و...

و تو زیباترینی...

 

پ.ن ۱: خدا را با جان و دل تا بی نهایت آسمان شاکرم...و به تو افتخار میکنم...

پ.ن ۲: این روزها خبرهای تلخی از شکست های مختلف عاطفی به گوشم میخورد که دلم را میخراشد و ناخواسته سکوت میکنم...سکوتی تلخ...

 

۸۷/۱/۲۳                                                                               

رامین                                                                              


چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387

... و من از تو و سرزمین تو دور میشوم و بغضی سنگین که گلویم را از درد عشق می فشارد و جاده ای خیس که پیش رو دارم و دلی پر ز اندوهی که پشت سر دارم و هوای نگران... چشم های زشت آدم ها..! و نگاه های  پاک و آسمانی تو... و من باور دارم اشتیاق تو را... التماس خویش را... و غمی دردناک  که از آدم ها پنهان میکنم... و درد من و تو را هیچکس جزخدا نمیفهمد...

و من هیچگاه در امتداد عشق خدایی ام به تو... نقطه نمیگذارم...

به خدا میسپارمت و از همان لحظه ای که برایم عاشقانه دست تکان دادی... برای دیدار دوباره ی چشمانت لحظه ها را به عشق تو میشمارم...

دوستت دارم

 

                                                                 رامین

                                                                 16/1/87

 


سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387

نگاهم کن …

آرام آرام می آید

تولد دختری از جنس نور

تولد عشق

آری

یادم هست!

آن روز که چشم

به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

چشمان تیره من

به دنبال نگاه زیبای تو بود

و قلب پاک تو انگار با من بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

و میدانستم که نگاهت

روزی خرابم میکند ...

 

شب تولد تو بود و من

ترانه ی طپش های قلب عاشق خویش را

تقدیم سال های تنهایی تو میکنم

 

تولدت مبارک

                                                           

                                                                         ۵/۱/۱۳۸۷

                                                                          رامین


1 2 3 4 5 >>
 
 
 

کلیه ی متون وبلاگ متعلق به مدیر وبلاگ(رامین مشکاة) می باشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد